تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
جيحون ميگذرند و وارد خاك ايران ميشوند . گيو نامه‌اى به پدرش گودرز مينويسد و او را از آمدن شاه كيخسرو و خودش و فرنگيس آگاه مىكند :
خبر شد بگيتى كه فرزند شاه * جهانجوى كيخسرو آمد ز راه وزانروى ديگر مهان جهان * برفتند يكسر سوى اصفهان بياراست گودرز كاخ بلند * همه ديبهء خسروانى فكند سراسر همه شهر آذين ببست * بياراست ميدان و خود برنشست مهان سرافراز برخاستند * پذيره شدنرا بياراستند چو چشم سپهبد برآمد بشاه * همان گيو را ديد با او به راه فرود آمد از بارگى پهلوان * گرفتش ببر شهريار جهان ستودش فراوان و كرد آفرين * چنين گفت « كايشهريار زمين « ز تو چشم بدخواه تو دور باد * روان سياوش پر از نور باد « جهاندار يزدان گواى منست * كه ديدار تو جانفزاى منست »
آنگاه بزرگان ايران يك‌يك بديدار شاه كيخسرو آمدند و يك هفته جشن گرفتند و شادمانى كردند و قرار شد كه كيخسرو را به پيشگاه كاووس شاه پدربزرگش ببرند : هنگاميكه شاه كيخسرو پيش شاه كاووس رسيد همه شهر را آذين بسته بودند . و همه مردم كه در انتظار ديدن او باستقبال آمده بودند بيصبرانه و بيقرار چشم به راه بودند كه كيخسرو به شهر كاووس شاه وارد شود همين كه شاه كاووس كيخسرو را ديد اشك شوق و شادى بريخت و از تخت به پائين آمد و او را بوسيد . شاه كاووس از لشكر افراسياب و از حال او پرسيد . پاسخ شنيد كه « افراسياب كم‌خرد است زيرا سياوش را بدان طرز فجيع سر بريد و به من و فرنگيس مادرم نيز رحم نكرد و زخم‌زبان زد و مرا از مادرم جدا كرد و بكوه فرستاد ولى گيو دلاور ، من و مادرم را از چنگ دشمن رهانيد . » كاووس شاه گيو را طلبيد و او را بوسيد و خلعت داد و فرنگيس را با لقب بانوى بانوان زينت بخشيد و كاخ استخر را هم با تخت شاهى بكيخسرو بخشيد : هنرمند گچ‌بر شيرازى در ايوان غربى قلعه شيخ سيراف تابلوئى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 499 | غلامرضا معصومى