سر پهلوان اندر آمد ببند * ز زين برگرفتش بخم كمند
پياده به پيش اندر افكند خوار * ببردش بدور از لب جويبار
بيفكند بر خاك و دستش ببست * سليحش بپوشيد و خود برنشست
درفشش گرفته بچنگ اندرون * بشد تا لب آب گلزريون
چو تركان درفش سپهدار خويش * بديدند ناچار رفتند پيش
چو آن ديد گيو اندر آمد به آب * چو كشتى بموج اندر آيد شتاب
برآورد گرز گران را بكفت * سپه مانده از كار او در شگفت
و بالاخره گيو پيران را كشانكشان به حضور شاه كيخسرو برد ولى پيران به فرنگيس و كيخسرو متوسل شد كه او را نكشد .
فرنگيس شفاعت كرد و گيو پيران را رها كرد :
ابر شاه پيران گرفت آفرين * خروشيد و بوسيد روى زمين
همى گفت « كايشاه دانشپژوه * چو خورشيد تابان ميان گروه
« تو دانستهاى درد و تيمار من * ز بهر تو با شاه پيكار من
« تو و مادرت هر دو از چنگ ديو * برون آوريدم برأى و بريو
« سزد گر من از چنگ اين اژدها * به فر و به بخت تو يابم رها »
در اينجا فرنگيس به ياد كشتن سياوش و نجات خود و پسرش مىافتد كه به شفاعت پيران از چنگ افراسياب رستهاند و مىگويد :
به گيو آنگهى گفت « كاى سرفراز * كشيدى چنين رنج راه دراز
« چنين دان كه اين پير سر پهلوان * خردمند و رادست و روشنروان
« پس از دادگر داور رهنمون * بدان كو رهانيد ما را ز خون
« ز بد مهر او پردهء جان ماست * وزين كردهء خويش زنهار خواست »
گيو ميگويد من سوگند خوردهام كه از خونش زمين را رنگين سازم چطور ميتوانم او را آزاد كنم و سوگند خود را بشكنم .
كيخسرو پيشنهادى كرد و گفت :
به دو گفت كيخسرو « اى شير فش * زبان را ز سوگند يزدان مكش
« كنون دل بسوگند گستاخ كن * به خنجر ورا گوش سوراخ كن
« چو از خنجرت خون چكد بر زمين * هم از مهر ياد آيدت هم ز كين »
گيو همچنان مىكند و اسب پيران را به دو ميدهد و او را آزاد مىكند تا به شهر خود برگردد .
كيخسرو و فرنگيس و گيو بسوى ايران مىآيند . و از رود