از ايشان فراوان بيفكند گيو * ستوه آمدند آنسواران نيو
گريزان برفتند يكسر سپاه * ز گيو سرافراز لشكر پناه
همه خسته و كشته گشتند باز * به نزديك پيران گردنفراز
پيران از برگشتن سواران جنگى و گلباد سخت ناراحت شد و گفت « با گيو چه كرديد و كيخسرو كجاست ؟ » گلباد پاسخ داد كه « گيو هزار گرز بر سرش خورد ولى سرش مانند سندان سخت بود و گرزها موثر واقع نشد و او بيشتر دلاوران سپاه ما را كشت . » پيران ناراحت شده و بفكر چاره افتاد فورا خود با لشكرى كه هزار نفر بودند براى دستگيرى گيو و كيخسرو آمد . فرنگيس بيدار بود و گيو و كيخسرو خوابيده بودند . همين كه فرنگيس درفش سپاه پيران را ديد فورا گيو و كيخسرو را بيدار كرد و به آنها اطلاع داد كه لشكرى بفرماندهى پيران ويسه براى دستگيرى كيخسرو آمدهاند . گيو به فرنگيس و كيخسرو گفت كه شما به بالاى كوه برويد و از آنجا فقط تماشا كنيد و من يكه و تنها با لشكر پيران خواهم جنگيد چون اگر هم بميرم مانند من پهلوان زياد است ولى خداى ناكرده اگر به كيخسرو آسيبى رسد شاه كم است . سخنانى بين گيو و كيخسرو گفته شد و سپس گيو خود را بلشكر دشمن رسانيد و بين او و پيران چنين گفتگوئى انجام گرفت :
چو رعد بهاران بغريد گيو * ز سالار كشور همى جست نيو
برآشفت پيران و دشنام داد * به دو گفت « كاى بد تن بدنژاد
« تو تنها بدين رزمگاه آمدى * دلاور به پيش سپاه آمدى
« كنون خوردنت زخم زوبين بود * تنت را كفن چنگ شاهين بود »
به دو گفت گيو « اى سپهدار شير * سزد گر به آب اندر آئى دلير
« ببينى كزين پرهنر يك سوار * چه آيد بدان لشكر نامدار
« هزارند و من نامور يك دلير * سر سركشان اندر آرم به زير
« چو من گرزهء سر گراى آورم * سرانشان همه زير پاى آورم »
و بالاخره پس از اين گفتگو جنگ آغاز مىشود و پيران بدست گيو دلير گرفتار و اسير ميگردد :
بپيچيد گيو سرافراز يال * كمند اندر افكند و كردش دوال