تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
بايوان يكى گنج بودش نهان * نبد زو كسى آگه اندر جهان سر گنج بگشاد پيش پسر * پر از خون رخ از درد خسته‌جگر چو افتاد بر خواسته چشم گيو * گزين كرد درع سياوش نيو ز گوهر كه پرمايه‌تر يافتند * ببردند چندانكه برتافتند
گيو ، كيخسرو و فرنگيس بسوى ايران حركت كردند . خبر به پيران رسيد كه كيخسرو بايران ميرود . او نگران شد و با خود انديشيد كه پاسخ افراسياب را چگونه خواهد داد اين بود كه فورا به دو نفر از پهلوانان خود گلباد و نستيهن دستور داد تا بهمراهى سيصد سوار بدنبال كيخسرو بروند و آنها را از راه برگردانند :
فرنگيس تركى بسر برنهاد * برفتند هر سه بكردار باد نماند اين سخن يكزمان در نهفت * كس آمد به نزديك پيران بگفت چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * بلرزيد بر سان شاخ درخت همى گفت با دل كه « آمد پديد * سخن هرچه گوشم ز مهتر شنيد « چگويم كنون پيش افراسياب ؟ * مرا گشت نزديك او تيره آب » ز گردان گزين كرد گلباد را * چو نستيهن گرد پولاد را بفرمود تا ترك سيصد سوار * برفتند گرد از در كارزار چنين گفت پيران بلشگر كه « هين * مخاريد سرها ابر پشت زين « سر گيو بر نيزه سازيد » گفت * « فرنگيس را خاك بايد نهفت « ببنديد كيخسرو شوم را * بد اختر پى بىبروبوم را »
سپاه پيران نزديك آنها شد . فرنگيس و كيخسرو كه خسته شده بودند آرميده و بخواب گران فرورفته بودند ولى گيو بيدار بود و كشيك ميداد كه ناگاه سپاه پيران را مىبيند . گيو يكه و تنها آنها را شكست ميدهد و فرستادگان پيران فرار ميكنند :
سپاهى برينگونه گرد و جوان * برفتند و بيدار دو پهلوان فرنگيس با رنج ديده پسر * بخواب اندر آورده بودند سر دو تن خفته و گيو با رنج و خشم * به راه سواران نهاده دو چشم چو از دور گرد سپه را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد خروشى برآورد بر سان ابر * كه تاريك شد مغز و جان هژبر زمانى به خنجر زمانى بگرز * هميريخت آهن ز بالاى برز از آن زخم كوپال گيو دلير * سرانرا همه سر شد از جنگ سير ز نيزه نيستان شد آوردگاه * بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 496 | غلامرضا معصومى