بايوان يكى گنج بودش نهان * نبد زو كسى آگه اندر جهان
سر گنج بگشاد پيش پسر * پر از خون رخ از درد خستهجگر
چو افتاد بر خواسته چشم گيو * گزين كرد درع سياوش نيو
ز گوهر كه پرمايهتر يافتند * ببردند چندانكه برتافتند
گيو ، كيخسرو و فرنگيس بسوى ايران حركت كردند . خبر به پيران رسيد كه كيخسرو بايران ميرود . او نگران شد و با خود انديشيد كه پاسخ افراسياب را چگونه خواهد داد اين بود كه فورا به دو نفر از پهلوانان خود گلباد و نستيهن دستور داد تا بهمراهى سيصد سوار بدنبال كيخسرو بروند و آنها را از راه برگردانند :
فرنگيس تركى بسر برنهاد * برفتند هر سه بكردار باد
نماند اين سخن يكزمان در نهفت * كس آمد به نزديك پيران بگفت
چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * بلرزيد بر سان شاخ درخت
همى گفت با دل كه « آمد پديد * سخن هرچه گوشم ز مهتر شنيد
« چگويم كنون پيش افراسياب ؟ * مرا گشت نزديك او تيره آب »
ز گردان گزين كرد گلباد را * چو نستيهن گرد پولاد را
بفرمود تا ترك سيصد سوار * برفتند گرد از در كارزار
چنين گفت پيران بلشگر كه « هين * مخاريد سرها ابر پشت زين
« سر گيو بر نيزه سازيد » گفت * « فرنگيس را خاك بايد نهفت
« ببنديد كيخسرو شوم را * بد اختر پى بىبروبوم را »
سپاه پيران نزديك آنها شد . فرنگيس و كيخسرو كه خسته شده بودند آرميده و بخواب گران فرورفته بودند ولى گيو بيدار بود و كشيك ميداد كه ناگاه سپاه پيران را مىبيند . گيو يكه و تنها آنها را شكست ميدهد و فرستادگان پيران فرار ميكنند :
سپاهى برينگونه گرد و جوان * برفتند و بيدار دو پهلوان
فرنگيس با رنج ديده پسر * بخواب اندر آورده بودند سر
دو تن خفته و گيو با رنج و خشم * به راه سواران نهاده دو چشم
چو از دور گرد سپه را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
خروشى برآورد بر سان ابر * كه تاريك شد مغز و جان هژبر
زمانى به خنجر زمانى بگرز * هميريخت آهن ز بالاى برز
از آن زخم كوپال گيو دلير * سرانرا همه سر شد از جنگ سير
ز نيزه نيستان شد آوردگاه * بپوشيد ديدار خورشيد و ماه