به چرا مشغول شد و هرگز به كسى سوارى نداد ولى گاهگاهى خود را به فرنگيس نشان ميداد و فرنگيس از جاى آن آگاه بود . فرنگيس ، گيو و كيخسرو را بر سر آن چشمه و مرغزار راهنمائى مىكند كه اسب سياه سياوش « بهزاد » در آنجا بود . آنها زين و برگ و لگام آن را نيز برداشته و با خود مىبرند . كيخسرو پس از اينكه اسب پدرش بهزاد را پيدا مىكند زين و برگ آن را نشان اسب ميدهد و اسب رام مىشود :
فرنگيس گفت « ار درنگ آوريم * جهان بر دل خويش تنگ آوريم
« تو اى بافرين فر و فرزند من * شنو تا بگويم يكى پند من
« يكى مرغزار است ازايدر نه دور * بيكسو ز راه سواران تور
« تو بردار زين و لگام سياه * برو سوى آن مرغزاران پگاه
« يكى جويبار است و آب روان * ز ديدار او تازه گردد روان
« گله هرچه هست اندر آن مرغزار * بآبشخور آيد سوى جويبار
« به بهزاد بنماى زين و لگام * چو او رام گردد تو بردار گام
« برو پيش او تيز بنماى چهر * بياراى و ببساى رويش به مهر
« سياوش چو گشت از جهان نااميد * برو تيره شد روى روز سفيد
« چنين گفت شبرنگ بهزاد را * كه فرمان مبر زين سپس باد را
« هميباش در كوه و در مرغزار * چو كيخسرو آيد ترا خواستار
« ورا بارگى باش و گيتى بكوب * ز دشمن زمين را به نعلت بروب »
كيخسرو زين بر پشت و لگام بر سر بهزاد مىزند و باتفاق گيو سوار آن اسب باوفا ميشوند و پيش فرنگيس مىآيند :
شتابان بشد خسر سرفراز * به نزديك آن چشمه چون شد فراز
به بهزاد بنمود زين و لگام * بدان تا برآيدش از آن كار كام
نگه كرد بهزاد كى را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
هميداشت بر آبخور پاى خويش * از آنجا كه بد پاى ننهاد پيش
همى بود بر جاى شبرنگ زاد * ز دو چشم او چشمهها برگشاد
سپهدار با گيو گريان شدند * چو بر آتش تيز بريان شدند
گشادند از ديدگان هر دو آب * زبان پر ز نفرين افراسياب
بماليد بر چشم او دست و روى * برو يال ميسود و بشخود موى
لگامش بسر كرد و زين برنهاد * همى از پدر كرد با درد ياد
چو نزد فرنگيس رفتند باز * سخن رفت چندى ز راه دراز