بدل گفت گيو « اين بجز شاه نيست * چنين چهره جز در خور گاه نيست »
گره سست شد بر در رنج اوى * پديد آمد آن نامور گنج اوى
چو از چشمه كيخسرو او را بديد * بخنديد و شادان دلش بردميد
بدل گفت « كاين گرد جز گيو نيست * بدين مرز خود زين نشان نيو نيست
« مرا كرد خواهد همى خواستار * بايران برد تا كند شهريار »
كيخسرو پس از اينكه پيش گيو مىآيد از حال كاووس شاه ، طوس ، گودرز و رستم ميپرسد :
ورا گفت « كاى گيو شاد آمدى * خرد را چو شايسته داد آمدى
« چگونه سپردى برين مرز راه ؟ * ز طوس و ز گودرز و كاوس شاه
« چه دارى خبر ؟ جمله هستند شاد ؟ * همى در دل از خسرو آرند ياد ؟
« جهانجوى رستم گو پيلتن * چگونه است و دستان و آن انجمن ؟ »
گيو كه اين سخنان را از كيخسرو مىشنود تعجب مىكند و مىگويد « ميدانم كه تو كيخسروى اگر خداوند بهشت را به من ميداد و شاهى هفت كشور را به من ميسپرد اين اندازه شاد نميشدم كه از ديدن تو شهريار بزرگ شاد شدم :
چو بشنيد گيو اين سخن خيره ماند * زبانرا بنام جهانبان براند
به دو گفت « دانم كه كيخسروى * كه اندر جهان شهريار نوى
« جهاندار دانندهء خوب و زشت * مرا گر سپردى سراسر بهشت
« همان هفت كشور بشاهنشهى * نهادى بزرگى و تاج مهى
« نبودى دل من بدين خرمى * كه روى تو ديدم بتوران زمى
« سپاس از جهاندار كين رنج سخت * « بشادى و خوبى سرآورد بخت »
كيخسرو باتفاق گيو به شهر سياوشكرد مىروند تا فرنگيس مادر كيخسرو را هم همراه خود ساخته و بايران بيايند :
برفتند سوى سياوشكرد * چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگيس را نيز كردند يار * نهانى بر آن بر نهادند كار
كه هر سه به راه اندر آرند روى * نهان از دليران پرخاشجوى
اما هنگاميكه سياوش با افراسياب ميجنگيد به اسب خود كه نامش بهزاد بود سپرد كه اگر من كشته شدم تو آزادى و به هيچكس سوارى نميدهى تا پسرم كيخسرو بزرگ شود و پيش تو آيد و از تو سوارى بگيرد . اين اسب باهوش و شيوا به بيشهاى رفت و در آنجا