تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
سال ميگذرد و از او اثرى نمىيابد . روزى خسته و درمانده مىشود و در مرغزارى باستراحت ميپردازد و در اين انديشه است كه چگونه ميتواند خبرى از زنده يا مردهء كيخسرو بدست آورد با خود فكر مىكند « شايد اصلا كيخسرو از مادر زاده نشده و يا اينكه او را كشته‌اند . خوابى را كه پدرم ديده است ممكن است يك خواب گمراه كننده و شيطانى بوده باشد . » در همين انديشه است كه از جايش بلند مىشود و به اطراف خود مينگرد ناگاه چشمه‌اى از دور نمايان مىشود ، جوانى برومند جام مى بدست گرفته بر سر آن چشمه ايستاده است . گيو با خود مىانديشد كه « اين جوان چقدر به سياوش شباهت دارد ممكن است او همان كيخسرو باشد كه من در جستجويش هستم . » از طرفى كيخسرو نيز با ديدن گيو گمان مىكند كه او جز گيو كس ديگرى نيست كه بدنبال او آمده است تا او را به ايران ببرد و شاه ايران گرداند :
به فرمان او گيو بسته ميان * بيامد بكردار شير ژيان بتنها همى رفت و كس را نبرد * تن ناز ديده به يزدان سپرد همى رفت هر جاى چون بيهشان * مگر يابد از شاهزاده نشان چنين تا برآمد برين هفت سال * ميان سوده از تيغ و بند و دوال چنان بد كه روزى پرانديشه بود * به پيشش يكى نامور بيشه بود بدان مرغزار اندر آمد دژم * جهان خرم و گيو را دل بغم فرود آمد و اسب را در گذاشت * بخفت و همى دل پرانديشه داشت همى گفت « مانا كه ديو پليد * بر پهلوان بود كان خواب ديد « ز كيخسرو ايدر نيابم نشان * چه دارم همى خويشتن را كشان « همانا كه خسرو ز مادر نزاد * و گر زاد دادش زمانه بباد « ز جستن مرا رنج سختيست بهر * انوشه كسى كو بميرد بزهر » دل پر ز غم گرد آن مرغزار * همى گشت شه را شده خواستار يكى چشمهء ديد رخشان ز دور * يكى سرو بالا دلارام پور يكى جام مى برگرفته بچنگ * بسر برزده دستهء بوى و رنگ ز بالاى او فرهء ايزدى * پديد آمد و رايت بخردى تو گفتى سياوش بر تخت عاج * نشسته است بر سر ز پيروزه تاج همى بوى مهر آمد از روى اوى * همى زيب تاج آمد از موى اوى