تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
بيامد كمر بسته گيو دلير * يكى باركش بادپائى به زير به دو گفت گودرز « كام تو چيست ؟ * بره اندرون با تو همراه كيست ؟ » بگودرز گفت « اى جهان‌پهلوان * دلير و سرافراز و روشن‌روان « كمندى و اسبى مرا يار بس * نشايد كشيدن بدانمرز كس « مرا دشت و كوهست يكچند جاى * مگر پيش آيد يكى رهنماى « تو پدرود باش و مرا ياد دار * روانرا ز درد من آزاد دار « ندانم كه ديدار باشد جز اين * چه دانيم راز جهان‌آفرين ؟ « چو شوئى ز بهر پرستش رخان * به من بر جهان‌آفرين را بخوان « كه اويست برتر ز هر برترى * همان بندهء اوست هر مهترى « زمين و زمان و مكان آفريد * توانائى و ناتوان آفريد « به دويست اميد از اويست باك * خداوند آب آتش و باد و خاك « مگر با شدم ياور و رهنماى * بنزديك آن نامور كدخداى » پدر پير سر بود و برنا دلير * ببسته ميانرا بكردار شير ندانست كش باز بيند دگر * ز رفتن دلش گشت زيروزبر بسا رنجها كز جهان ديده‌اند * ز بهر بزرگى پسنديده‌اند سرانجام بستر جز از خاك نيست * از او بهره زهر است و ترياك نيست چو دانى كه ايدر نمانى دراز * بتارك چرا بر نهى تاج آز همان آز را زير خاك آورى * سرش با سر اندر مغاك آورى ترا زين جهان شادمانى بس است * كجا رنج تو بهر ديگر كس است ز روز گذر كردن انديشه كن * پرستيدن دادگر پيشه كن به نيكى گراى و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس منه هيچ دل بر جهنده جهان * كه با تو نماند همى جاودان اگر چند مانى ببايد شدن * پس آن شدن نيست باز آمدن كنون اى خردمند بيدار دل * مشو در گمان پاى دركش ز گل ترا كردگاريست پروردگار * توئى بندهء كردهء كردگار توانا و دانا و دارنده اوست * خرد را و جانرا نگارنده اوست خداوند كيوان و خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه خداوند هستى و هم راستى * ازويست بيشى و هم كاستى جز از راى و فرمان او راه نيست * خور و ماه از اين دانش آگاه نيست
گيو دلير پسر گودرز بنا بفرمان پدرش به توران‌زمين ميرود تا شايد از شاهزاده كيخسرو نشانه‌اى يابد و او را به ايران بياورد . گيو مدتها در توران بيابان و دشت و كوه را مىگردد و به اين ديار و آن ديار سفر مىكند تا شايد كيخسرو را پيدا كند . بدين طريق هفت
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 492 | غلامرضا معصومى