بيامد كمر بسته گيو دلير * يكى باركش بادپائى به زير
به دو گفت گودرز « كام تو چيست ؟ * بره اندرون با تو همراه كيست ؟ »
بگودرز گفت « اى جهانپهلوان * دلير و سرافراز و روشنروان
« كمندى و اسبى مرا يار بس * نشايد كشيدن بدانمرز كس
« مرا دشت و كوهست يكچند جاى * مگر پيش آيد يكى رهنماى
« تو پدرود باش و مرا ياد دار * روانرا ز درد من آزاد دار
« ندانم كه ديدار باشد جز اين * چه دانيم راز جهانآفرين ؟
« چو شوئى ز بهر پرستش رخان * به من بر جهانآفرين را بخوان
« كه اويست برتر ز هر برترى * همان بندهء اوست هر مهترى
« زمين و زمان و مكان آفريد * توانائى و ناتوان آفريد
« به دويست اميد از اويست باك * خداوند آب آتش و باد و خاك
« مگر با شدم ياور و رهنماى * بنزديك آن نامور كدخداى »
پدر پير سر بود و برنا دلير * ببسته ميانرا بكردار شير
ندانست كش باز بيند دگر * ز رفتن دلش گشت زيروزبر
بسا رنجها كز جهان ديدهاند * ز بهر بزرگى پسنديدهاند
سرانجام بستر جز از خاك نيست * از او بهره زهر است و ترياك نيست
چو دانى كه ايدر نمانى دراز * بتارك چرا بر نهى تاج آز
همان آز را زير خاك آورى * سرش با سر اندر مغاك آورى
ترا زين جهان شادمانى بس است * كجا رنج تو بهر ديگر كس است
ز روز گذر كردن انديشه كن * پرستيدن دادگر پيشه كن
به نيكى گراى و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس
منه هيچ دل بر جهنده جهان * كه با تو نماند همى جاودان
اگر چند مانى ببايد شدن * پس آن شدن نيست باز آمدن
كنون اى خردمند بيدار دل * مشو در گمان پاى دركش ز گل
ترا كردگاريست پروردگار * توئى بندهء كردهء كردگار
توانا و دانا و دارنده اوست * خرد را و جانرا نگارنده اوست
خداوند كيوان و خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه
خداوند هستى و هم راستى * ازويست بيشى و هم كاستى
جز از راى و فرمان او راه نيست * خور و ماه از اين دانش آگاه نيست
گيو دلير پسر گودرز بنا بفرمان پدرش به تورانزمين ميرود تا شايد از شاهزاده كيخسرو نشانهاى يابد و او را به ايران بياورد .
گيو مدتها در توران بيابان و دشت و كوه را مىگردد و به اين ديار و آن ديار سفر مىكند تا شايد كيخسرو را پيدا كند . بدين طريق هفت