نميداند و نميتواند پيدا كند مگر پسر تو گيو . گيو است كه بايد به اين مأموريت رود و كيخسرو را بايران آورد . از خواب بيدار مىشود و گيو را ميخواهد . و خوابش را براى گيو تعريف مىكند . از اين مجلس هم هنرمند گچبر شيرازى در ايوان غربى قلعهء شيخ سيراف ( گچبرى شماره 10 ) تابلوئى بوجود آورده است . ( ش 59 ) :
چنان ديد گودرز يكشب بخواب * كه ابرى برآمد از ايران پرآب
بر آن ابر باران نشسته سروش * بگودرز گفتى كه « بگشاى گوش
« ز تنگى چو خواهى كه گردى رها * وزين بد كنش ترك نر اژدها
« بتوران يكى شهريار نو است * كجا نام او شاه كيخسرو است
« ز پشت سياوش يكى شهريار * هنرمند و از گوهر نامدار
« بايران چو آيد پى فرخش * ز چرخ آنچه خواهد دهد پاسخش
« ميان را ببندد بكين پدر * كند كشور تور زيروزبر
« بدرياى قلزم به جوش آرد آب * نخارد سر از كين افراسياب
« ز گردان ايران و گردنكشان * نيابد جز از گيو كس زو نشان »
چو از خواب گودرز بيدار شد * ستايشكنان پيش دادار شد
بماليد بر خاك ريش سپيد * ز شاه جهان شد دلش پراميد
چو خورشيد پيدا شد از پشت راغ * برآمد بكردار روشن چراغ
سپهبد نشست از بر تخت عاج * بياراست ايوان بكرسى ساج
پرانديشه دل گيو را پيش خواند * وزانخواب چندى سخنها براند
به دو گفت « فرخ پى و روز تو * همان اختر گيتىافروز تو
« تو تا زادى از مادر بافرين * پر از آفرين شد سراسر زمين
« بفرمان يزدان خجسته سروش * مرا روى بنمود در خواب دوش
« مرا ديد و گفت اينهمه غم چراست ؟ * جهانى پر از كين و بىنم چراست ؟
« چو كيخسرو آيد ز تورانزمين * سوى دشمنان افكند رنج و كين
« نيارد كس او را ز گردان نيو * جز از نامور پور گودرز گيو
« چنين كرد بخشش سپهر بلند * كه از تو گشايد غم و رنج و بند
« برنج است و با رنج نام است و گنج * همانا كه نامت برآيد ز رنج
« همى نام جستى ميان دو صف * كنون نام جاويدت آمد به كف
« كه تا در جهان مردم است و سخن * چنين نام نيكو نگردد كهن
« جهان را يكى شهريار آورى * درخت وفا را ببار آورى
« اگر جاودانه نمانى بجاى * همان نام به زين سپنجى سراى »
به دو گفت گيو « اى پدر بندهام * بكوشم براى تو تا زندهام »
چو خورشيد رخشنده آمد پديد * زمين شد بسان گل شنبليد