تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
نميداند و نميتواند پيدا كند مگر پسر تو گيو . گيو است كه بايد به اين مأموريت رود و كيخسرو را بايران آورد . از خواب بيدار مىشود و گيو را ميخواهد . و خوابش را براى گيو تعريف مىكند . از اين مجلس هم هنرمند گچ‌بر شيرازى در ايوان غربى قلعهء شيخ سيراف ( گچبرى شماره 10 ) تابلوئى بوجود آورده است . ( ش 59 ) :
چنان ديد گودرز يكشب بخواب * كه ابرى برآمد از ايران پرآب بر آن ابر باران نشسته سروش * بگودرز گفتى كه « بگشاى گوش « ز تنگى چو خواهى كه گردى رها * وزين بد كنش ترك نر اژدها « بتوران يكى شهريار نو است * كجا نام او شاه كيخسرو است « ز پشت سياوش يكى شهريار * هنرمند و از گوهر نامدار « بايران چو آيد پى فرخش * ز چرخ آنچه خواهد دهد پاسخش « ميان را ببندد بكين پدر * كند كشور تور زيروزبر « بدرياى قلزم به جوش آرد آب * نخارد سر از كين افراسياب « ز گردان ايران و گردنكشان * نيابد جز از گيو كس زو نشان » چو از خواب گودرز بيدار شد * ستايش‌كنان پيش دادار شد بماليد بر خاك ريش سپيد * ز شاه جهان شد دلش پراميد چو خورشيد پيدا شد از پشت راغ * برآمد بكردار روشن چراغ سپهبد نشست از بر تخت عاج * بياراست ايوان بكرسى ساج پرانديشه دل گيو را پيش خواند * وزانخواب چندى سخنها براند به دو گفت « فرخ پى و روز تو * همان اختر گيتىافروز تو « تو تا زادى از مادر بافرين * پر از آفرين شد سراسر زمين « بفرمان يزدان خجسته سروش * مرا روى بنمود در خواب دوش « مرا ديد و گفت اينهمه غم چراست ؟ * جهانى پر از كين و بىنم چراست ؟ « چو كيخسرو آيد ز توران‌زمين * سوى دشمنان افكند رنج و كين « نيارد كس او را ز گردان نيو * جز از نامور پور گودرز گيو « چنين كرد بخشش سپهر بلند * كه از تو گشايد غم و رنج و بند « برنج است و با رنج نام است و گنج * همانا كه نامت برآيد ز رنج « همى نام جستى ميان دو صف * كنون نام جاويدت آمد به كف « كه تا در جهان مردم است و سخن * چنين نام نيكو نگردد كهن « جهان را يكى شهريار آورى * درخت وفا را ببار آورى « اگر جاودانه نمانى بجاى * همان نام به زين سپنجى سراى » به دو گفت گيو « اى پدر بنده‌ام * بكوشم براى تو تا زنده‌ام » چو خورشيد رخشنده آمد پديد * زمين شد بسان گل شنبليد