نگه كرد هومان بديد از كران * به گردن برآورد گرز گران
بزد بر سر شانهء پيلتن * خروشنده گشت از دو رو انجمن
بتابيد رخ پهلوان سپاه * ز پس كرد رستم همانگه نگاه
سپهدار توران ز چنگش بجست * يكى بارهء تيزتك برنشست
به صد حيله از چنگ آن اژدها * ورا كرد هومان ويسه رها
هزيمت گرفتند تركان چو باد * كه رستم ز بازو همى داد داد
خروش آمد و نالهء كرناى * تهمتن برانگيخت لشكر ز جاى
نهادند سر سوى افراسياب * همه رخ ز خون سياوش پرآب
بياورد لشكر بدرياى چين * برو تنگ شد پهن روى زمين
سپهبد گو پيلتن با سپاه * سوى چين و ماچين درآمد ز راه
همه مرز چين با ختا و ختن * گرفتش ببازوى شمشيرزن
تهمتن نشست از بر تخت اوى * به خاك اندر آمد سر بخت اوى
يكى طوس را داد آن تخت عاج * همان ياره و طوق و منشور و تاج
به دو گفت « آنكس كه تاب آورد * و گر ياد افراسياب آورد
« همانگه سرش را ز تن دور كن * وزو كركسانرا يكى سور كن »
سپيجاب و سغدى بگودرز داد * بسى پند و منشور آنمرز داد
به دو گفت « مهر بزرگى و داد * همان بزم و رزم از تو داريم ياد
« هنر بهتر از گوهر نامدار * هنرمند را گوهر آيد به كار »
آنگاه سپاه ايران و پهلوانان ديگر همراه رستم بايران برميگردند :
ز تيغ و سليح و ز تاج و ز تخت * به ايران كشيدند و بربست رخت
نهادند سر سوى شاه جهان * چنان نامداران و فرخ مهان
سالها بين ايران و توران دشمنى و جنگ برقرار بود ، زمانى سپرى شد ، فرود و كيخسرو پسران سياوش هم بزرگ شدند و پى بردند كه افراسياب پدر آنها را كشته است آنها نيز از يكطرف قد برافراشتند و قتل افراسياب و گرسيوز را خواستار شدند همهجا صحبت از كين - خواهى و انتقامجوئى پسران سياوش از خون پدرشان بود :
همه شهر ايران كمر بستهاند * ز كين سياوش جگر خستهاند
گودرز شبى خواب ميبيند كه به او ميگويند تو بايد براى آوردن كيخسرو پسر سياوش به ايران پيشقدم شوى اوست كه ميتواند كينه و انتقام خون سياوش را از افراسياب بگيرد و هيچكس جاى او را