سپاه آفرين خواند بر پهلوان * بر آن نامبردار گرد جوان
به سرخه نگه كرد پس پيلتن * يكى سرو آزاد بد در چمن
برش چون بر شير و رخ چون بهار * ز مشك سيه كرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش بدشت * ابا خنجر و روز با نان و طشت
بسان سياوش سرش را ز تن * ببرند و كركس بپوشد كفن
نگون شد سر و تاج افراسياب * همى كند موى و همى ريخت آب
همه جامهء خسروى كرد چاك * خروشان بسر بر برافشاند خاك
افراسياب خود براى مقابله با فرامرز و رستم مىآيد . رستم زخم عميقى به اسب او مىزند و افراسياب از اسب به زير مىافتد و چيزى نمىماند كه رستم او را اسير كند كه هومان سر ميرسد و ضربهء محكمى بر سر رستم وارد مىآورد و رستم به عقب برميگردد تا از خودش دفاع كند ، افراسياب پا بفرار مىگذارد . و با يك اسب ديگر بتوران برميگردد . سپاه توران نيز همه متوارى مىشود و بالاخره سپاه ايران آنها را دنبال مىكند و بتورانزمين ميرسد . سپاه ايران توران را ميگيرد و چين و ماچين را تصرف مىكند و موقتا شاهى آن كشور را به عهدهء طوس ميگذارد . رستم به طوس سفارش مىكند كه « هركس نام افراسياب را آورد او را بكشد » رستم سرزمين سغد و سپيجاب را هم به گودرز مىدهد و فريبرز پسر ديگر كاووس شاه را هم بگرفتن انتقام خون برادرش سياوش دعوت مىكند :
چنين گفت با لشكر افراسياب * كه « بيدار بخت اندر آمد بخواب
« اگر سستى آريد يكتن بجنگ * نماند مرا جايگاه درنگ »
بيامد خود از قلب توران سپاه * بر طوس شد داغدل كينهخواه
چو افراسياب آن درفش بنفش * نگه كرد با كاويانى درفش
بدانست كان پيلتن رستم است * سرافراز وز تخمهء نيرم است
برآشفت بر سان جنگى پلنگ * بيفشرد ران پيش او شد بجنگ
چو رستم درفش سيه را بديد * بكردار شير ژيان بردميد
برآويخت با سركش افراسياب * ز پيكانش خون رفت چون جوى آب
تهمتن بكين اندر آورد روى * يكى نيزه زد بر بر اسب اوى
تكاور ز درد اندر آمد بسر * بيفتاد از او شاه پرخاشخر
همى جست رستم كمرگاه اوى * كه از رنج كوته كند راه اوى