رستم سپس به خونخواهى سياوش به توران لشكر ميكشد .
فرمانده سپاه در اين جنگ فرامرز پسر رستم است . او در توران با شاه سپيجاب « ورازاد » جنگ مىكند و او را ميكشد :
ورا زاد بشنيد گفتار اوى * همه خام دانست بازار اوى
بلشكر بفرمود « كاندر نهيد * كمانرا سراسر بزه بر نهيد »
ز هر سو برآمد ز لشكر خروش * همى كر شد از نالهء كوس گوش
همى شد فرامرز نيزه بدست * ورازاد را پاى رفتن ببست
يكى نيزه زد بر كمربند اوى * كه بگسست خفتان و پيوند اوى
چنان برگرفتش ز زين خدنگ * كه گفتى يكى پشه دارد بچنگ
بيفكند بر خاك و آمد فرود * سياوش را داد چندى درود
سر نامور دور كرد از تنش * به خون اندر آلود پيراهنش
سپس افراسياب پسرش « سرخه » را مأمور جنگ با فرامرز و رستم مىكند و فرامرز سرخه را اسير مىكند و پيش رستم مىآورد .
رستم دستور ميدهد سر او را مانند سياوش با خنجر درون طشت ببرند و همين كار را هم ميكنند :
چو بشنيد افراسياب اين سخن * غمى گشت از آن گفتهاى كهن
ز كشور سراسر مهانرا بخواند * درم داد و گنج كهن برفشاند
بزد كوس روئين و هندى دراى * سواران سوى رزم كردند راى
سپاهى بمانند درياى آب * نهنگ سپه بود افراسياب
ز كندآوران سرخه را پيش خواند * ز رستم فراوان سخنها براند
« تو فرزندى و نيكخواه منى * ستون سپاهى و ماه منى
« كنون پيشرو باش و بيدار باش * سپه را ز رستم نگهدار باش »
ز پيش پدر سرخه بيرون كشيد * درفش و سپه سوى هامون كشيد
از ايران سپه بر شد آواى كوس * ز گرد سپه شد جهان آبنوس
فرامرز بگذاشت قلب سپاه * سوى سرخه با نيزه شد كينهخواه
يكى نيزه زد همچو آذرگشسب * ز كوهه ببردش سوى يال اسب
بدانست سرخه كه پاياب اوى * ندارد غمى شد بپيچيد روى
پس اندر فرامرز چون پيل مست * همى تاخت با تيغ هندى بدست
كمربند بگرفت و ز پشت زين * برآورد ناگه بزد بر زمين
پياده به پيش اندر افكند خوار * بلشگرگه آوردش از كارزار
درفش تهمتن هم آنگه ز راه * پديد آمد و بانگ و گرد سپاه
فرامرز پيش پدر شد چو گرد * به پيروزى از روزگار نبرد