تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
رستم سپس به خونخواهى سياوش به توران لشكر ميكشد . فرمانده سپاه در اين جنگ فرامرز پسر رستم است . او در توران با شاه سپيجاب « ورازاد » جنگ مىكند و او را ميكشد :
ورا زاد بشنيد گفتار اوى * همه خام دانست بازار اوى بلشكر بفرمود « كاندر نهيد * كمانرا سراسر بزه بر نهيد » ز هر سو برآمد ز لشكر خروش * همى كر شد از نالهء كوس گوش همى شد فرامرز نيزه بدست * ورازاد را پاى رفتن ببست يكى نيزه زد بر كمربند اوى * كه بگسست خفتان و پيوند اوى چنان برگرفتش ز زين خدنگ * كه گفتى يكى پشه دارد بچنگ بيفكند بر خاك و آمد فرود * سياوش را داد چندى درود سر نامور دور كرد از تنش * به خون اندر آلود پيراهنش
سپس افراسياب پسرش « سرخه » را مأمور جنگ با فرامرز و رستم مىكند و فرامرز سرخه را اسير مىكند و پيش رستم مىآورد . رستم دستور ميدهد سر او را مانند سياوش با خنجر درون طشت ببرند و همين كار را هم ميكنند :
چو بشنيد افراسياب اين سخن * غمى گشت از آن گفتهاى كهن ز كشور سراسر مهانرا بخواند * درم داد و گنج كهن برفشاند بزد كوس روئين و هندى دراى * سواران سوى رزم كردند راى سپاهى بمانند درياى آب * نهنگ سپه بود افراسياب ز كندآوران سرخه را پيش خواند * ز رستم فراوان سخنها براند « تو فرزندى و نيكخواه منى * ستون سپاهى و ماه منى « كنون پيشرو باش و بيدار باش * سپه را ز رستم نگهدار باش » ز پيش پدر سرخه بيرون كشيد * درفش و سپه سوى هامون كشيد از ايران سپه بر شد آواى كوس * ز گرد سپه شد جهان آبنوس فرامرز بگذاشت قلب سپاه * سوى سرخه با نيزه شد كينه‌خواه يكى نيزه زد همچو آذرگشسب * ز كوهه ببردش سوى يال اسب بدانست سرخه كه پاياب اوى * ندارد غمى شد بپيچيد روى پس اندر فرامرز چون پيل مست * همى تاخت با تيغ هندى بدست كمربند بگرفت و ز پشت زين * برآورد ناگه بزد بر زمين پياده به پيش اندر افكند خوار * بلشگرگه آوردش از كارزار درفش تهمتن هم آنگه ز راه * پديد آمد و بانگ و گرد سپاه فرامرز پيش پدر شد چو گرد * به پيروزى از روزگار نبرد