« كله خود و شمشير جام من است * ببازو خم خام دام من است
« مگر كين آنشهريار جوان * بخواهم از آن ترك تيره روان
« نه توران بمانم نه افراسياب * ز خون شهر توران كنم رود آب
چو فردا برآيد بلند آفتاب * من و گرز و ميدان و افراسياب
« چنانش بكوبم بگرز گران * كه فولاد كوبند آهنگران »
رستم با خود پيمان بسته است كه ابتدا سودابه را بكشد و سپس قاتلين سياوش را كه افراسياب و گرسيوز بودند . رستم ميخواهد اين تصميم را عملى كند . براى انجام اين قصد ابتدا پيش تخت كاووس رفت و بكاووس شاه گفت « تو اين تخم كينه را كاشتى و تو بودى كه اسير عشق سودابه شدى و باعث كشته شدن سياوش گشتى و تو بودى كه بسخنان سودابه گوش فرا دادى و سياوش را رنجاندى » كاووس شاه پاسخى نداد و از شرم سرش را به زير انداخت . آنگاه رستم بكاخ سودابه رو نهاد و او را كشت و اندكى از اندوهش كاسته شد :
چو آمد بر تخت كاوس كى * سرش بود پرخاك و پرخاك پى
به دو گفت « خوى بد ايشهريار * پراكندى و تخمت آمد ببار
« ترا عشق سودابه و بدخوى * ز سر برگرفت افسر خسروى
« كنون آشكارا بهبينى همى * كه بر موج دريا نشينى همى
« از انديشه و خوى شاه سترگ * درآمد بايران زيانى بزرگ
« كسى كو بود مهتر انجمن * كفن بهتر او را ز فرمان زن
« ز شاهان كسى چون سياوش نبود * چو او راد و آزاد و خامش نبود
« دريغ آنچنان نامور شهريار * كه چون او نبيند دگر روزگار
« چو برگاه بودى بهاران بدى * ببزم افسر شهرياران بدى
« برزم اندرون شير و ببر و پلنگ * نديداست كس همچو او تيزچنگ
« كنون من دل و مغز تا زندهام * بكين سياوش آكندهام
« همه جنگ با چشم گريان كنم * جهان چون دل خويش بريان كنم »
نگه كرد كاوس در چهر اوى * چنان اشك خونين و آن مهر اوى
نداد ايچ پاسخ مر او را ز شرم * فروريخت از ديدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوى * سوى كاخ سودابه بنهاد روى
ز پرده بگيسوش بيرون كشيد * ز تخت بزرگيش در خون كشيد
بخنجر به دو نيمه كردش به راه * نجنبيد بر تخت كاوس شاه
تهمتن چو پرداخت از كار اوى * دلش تيزتر شد ز آزار اوى