تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
« درخت گزين تو بار آورد * يكى نامور شهريار آورد « سرافراز كيخسروش نام كن * بغم خوردن او را دلارام كن « ز خورشيد تابنده تا تيره‌خاك * گذر نيست از داد يزدان پاك « چنين گردد اين گنبد تيزرو * سراى كهن را نخوانند نو « برآيد برين روزگارى دراز * كه خسرو شود بر جهان سرفراز » فرنگيس را كرد بدرود و گفت * كه « من رفتنى گشتم اى نيك جفت » خروشى برآورد و دل پر ز درد * برون رفت ز ايوان دو رخساره زرد جهانا ندانم چرا پرورى * چو پروردهء خويش را بشكرى خود و سركشان سوى ايران كشيد * رخ از خون ديده شده ناپديد چو يك نيمه فرسنگ ببريد راه * رسيد اندرو شاه توران سپاه سپه ديد با گرز و تيغ و زره * سياوش زده بر زره بر گره بدل گفت « گرسيوز اين راست گفت * چنين راستى را نبايد نهفت » چو زانگونه ديدند ايرانيان * بگفتند « كاى شهريار جهان « چرا خيره بايد كه ما را كشند * چو كشتند بر روى هامون كشند ؟ « بمان تا از ايرانيان دست برد * به‌بينند و مشمر تو اين كار خرد » سياوش چنين گفت « كاينراى نيست * همان جنگ را مايه و جاى نيست « بگوهر بر آن روز ننگ آورم * كه من پيش شه هديه جنگ آورم » « چنين گفت از آن پس بافراسياب * كه « اى پرهنر شاه با جاه و آب « چرا جنگجوى آمدى با سپاه ؟ * چرا كشت خواهى مرا بيگناه ؟ « سپاه دو كشور پر از كين كنى * زمان و زمين پر ز نفرين كنى » چنين گفت گرسيوز كم‌خرد * « ز تو اين سخنها كى اندر خورد ؟ « گر ايدر چنين بيگناه آمدى * چرا با زره نزد شاه آمدى ؟ « پذيره شدن زين نشان راه نيست * كمان و زره هديهء شاه نيست » « سياوش چو بشنيد گفتار اوى * به دو گفت « كاى ناكس زشتخوى « بگفتار تو خيره گشتم ز راه * تو گفتى كه آزرده گشته است شاه « هزاران سر مردم بيگناه * بدين گفت تو گشت خواهد تباه « تو زين كرده فرجام كيفر برى * ز تخمى كجا كشتهء برخورى » وزان پس چنين گفت « كايشهريار * به تيزى مدار آتش اندر كنار « نه بازيست اين خون من ريختن * ابا بيگناهان برآويختن « بگفتار گرسيوز بدنژاد * مده شهر توران و خود را بباد » نگه كرد گرسيوز رنگ كار * ز گفت سياوش با شهريار برآشفت و گفت « ايسپهبد چه بود * بدشمن چه بايدت گفت‌وشنود ؟ » چو گفتار گرسيوز افراسياب * شنيد و برآمد بلند آفتاب بلشكر بفرمود تا تيغ تيز * كشند و خروشند چون رستخيز