« درخت گزين تو بار آورد * يكى نامور شهريار آورد
« سرافراز كيخسروش نام كن * بغم خوردن او را دلارام كن
« ز خورشيد تابنده تا تيرهخاك * گذر نيست از داد يزدان پاك
« چنين گردد اين گنبد تيزرو * سراى كهن را نخوانند نو
« برآيد برين روزگارى دراز * كه خسرو شود بر جهان سرفراز »
فرنگيس را كرد بدرود و گفت * كه « من رفتنى گشتم اى نيك جفت »
خروشى برآورد و دل پر ز درد * برون رفت ز ايوان دو رخساره زرد
جهانا ندانم چرا پرورى * چو پروردهء خويش را بشكرى
خود و سركشان سوى ايران كشيد * رخ از خون ديده شده ناپديد
چو يك نيمه فرسنگ ببريد راه * رسيد اندرو شاه توران سپاه
سپه ديد با گرز و تيغ و زره * سياوش زده بر زره بر گره
بدل گفت « گرسيوز اين راست گفت * چنين راستى را نبايد نهفت »
چو زانگونه ديدند ايرانيان * بگفتند « كاى شهريار جهان
« چرا خيره بايد كه ما را كشند * چو كشتند بر روى هامون كشند ؟
« بمان تا از ايرانيان دست برد * بهبينند و مشمر تو اين كار خرد »
سياوش چنين گفت « كاينراى نيست * همان جنگ را مايه و جاى نيست
« بگوهر بر آن روز ننگ آورم * كه من پيش شه هديه جنگ آورم »
« چنين گفت از آن پس بافراسياب * كه « اى پرهنر شاه با جاه و آب
« چرا جنگجوى آمدى با سپاه ؟ * چرا كشت خواهى مرا بيگناه ؟
« سپاه دو كشور پر از كين كنى * زمان و زمين پر ز نفرين كنى »
چنين گفت گرسيوز كمخرد * « ز تو اين سخنها كى اندر خورد ؟
« گر ايدر چنين بيگناه آمدى * چرا با زره نزد شاه آمدى ؟
« پذيره شدن زين نشان راه نيست * كمان و زره هديهء شاه نيست »
« سياوش چو بشنيد گفتار اوى * به دو گفت « كاى ناكس زشتخوى
« بگفتار تو خيره گشتم ز راه * تو گفتى كه آزرده گشته است شاه
« هزاران سر مردم بيگناه * بدين گفت تو گشت خواهد تباه
« تو زين كرده فرجام كيفر برى * ز تخمى كجا كشتهء برخورى »
وزان پس چنين گفت « كايشهريار * به تيزى مدار آتش اندر كنار
« نه بازيست اين خون من ريختن * ابا بيگناهان برآويختن
« بگفتار گرسيوز بدنژاد * مده شهر توران و خود را بباد »
نگه كرد گرسيوز رنگ كار * ز گفت سياوش با شهريار
برآشفت و گفت « ايسپهبد چه بود * بدشمن چه بايدت گفتوشنود ؟ »
چو گفتار گرسيوز افراسياب * شنيد و برآمد بلند آفتاب
بلشكر بفرمود تا تيغ تيز * كشند و خروشند چون رستخيز
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 473
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٧٣