« دليران و شيران كاووس شاه * همه پهلوانان با فر و جاه
« بدين كين ببندند يكسر كمر * در و دشت گردد پر از نيزهور
« نه من پاى دارم نه مانند من * نه گردى ز گردان اين انجمن »
سپهبد ز گفتار او نرم شد * و ليكن برادرش بيشرم شدم
گرسيوز به افراسياب گفت « گوش به حرفهاى پيلسم نده . اگر سياوش اراده كند هرچند كه در بند تو باشد گردان همه از او طرفدارى خواهند كرد و بجنگ تو خواهند آمد . همين بدى كه به شاه كرده است كافى نيست ؟ حالا ميخواهى او را زنده نگهدارى و امانش دهى ؟ من كه صلاح نميدانم او زنده بماند . اگر او كشته نشود من مجبورم كه از پيش شاه بهروم و در گوشهاى زندگى كنم . » گروى زره و دمور دو تن از پهلوانان توران و دوستان گرسيوز كه قبلا از سياوش شكست خورده بودند و دلى پرخون از او داشتند درصدد گرفتن انتقام از سياوش برآمدند و موقع را مغتنم شمرده و به خدمت افراسياب درآمدند و گفتههاى گرسيوز را تصديق نمودند و نيز با گفتار خويش آتش كينهء سياوش را در دل افراسياب فروزانتر ساختند . چون افراسياب از كشتن سياوش وحشت داشت و ميدانست كه ريختن خون او جز پشيمانى چيزى براى توران ببار نخواهد آورد در پاسخ آنها گفت كه « من گناهى از سياوش نديدهام بايد صبر كنم تا برايم روشنتر شود » از طرفى فرنگيس كه فهميد سياوش را دستگير كرده و برايش پيشنهاد اعدام دادهاند سخت ناراحت شد و هراسان و گريان پيش پدرش افراسياب آمد . فرنگيس از بيگناهى سياوش براى پدرش تعريف كرد و گفت كه عمويش گرسيوز همهچيز را دروغ گفته است و سياوش جز خير شاه را نخواسته است ولى از آنجائى كه بايستى خون سياوش ريخته ميشد گفتار فرنگيس كوچكترين تأثيرى در افراسياب نبخشيد و شايد گوش افراسياب در آن لحظه كر شد و حرفهاى دخترش را نشنيد و دستور داد فرنگيس را در يكى از اتاقهاى كاخ خويش زندانى كردند و سياوش را كه محكوم بمرگ شده بود نزد افراسياب آوردند