تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
به دو گفت « چون تيره شد روزگار * شدن ساكن آنگه نيايد به كار « سياوش نكرد ايچ بر من نگاه * پذيره نيامد مرا خود به راه « سخن نيز نشنيد و نامه نخواند * مرا زير تختش به زانو نشاند « تو بر كار او گر درنگ آورى * مگر باد از آن پس بچنگ آورى « ترا كردم آگه ز كردار اوى * نبايد كه پيچى تو از كار اوى »
افراسياب چون سخنان گرسيوز را شنيد سخت برآشفت و بگرسيوز پاسخى نداد ولى سعايت گرسيوز كار خود را كرد و افراسياب دستور داد كه سپاه آمادهء جنگ گردند . از طرفى هم گرسيوز چون ديد افراسياب تصميم بجنگ با سياوش گرفته است براى سياوش پيامى فرستاد كه آمادهء كارزار شود . ولى هنوز قاصد گرسيوز پيش سياوش نرسيده بود كه سياوش خواب وحشتناكى ديد و وحشت‌زده از خواب پريد . فرنگيس سبب ناراحتى او را جويا شد و سياوش در پاسخ فرنگيس گفت كه « در خواب ديدم آتش تندى افروخته و شهر سياوش كرد را سوزانيده‌اند . افراسياب چون مرا ديد به آتش دميد تا شعلهء آتش تندتر گردد و گرسيوز آتش را فروزانتر ساخت تا مرا بسوزاند . » فرنگيس فهميد كه عمويش از سياوش بدگوئى كرده است و نيرنگى براى كشتن او به كار برده است اين بود كه بسياوش پيشنهاد كرد كه شهر سياوش كرد را به قصد ايران ترك كند و پيش پدرش برگردد تا قضيه روشن شود . ولى سياوش كه خود را گناهكار نميدانست جواب داد بهتر است سوارى بفرستم تا از آمدن لشگر افراسياب مطلع شوم و چنان كرد . مدتى گذشت سوار برگشت و اطلاع داد كه لشكر افراسياب همراه گرسيوز و فرماندهى افراسياب براى جنگ با سياوش مىآيد . سياوش بفرنگيس كه مصرا از او ميخواست شهر سياوشكرد را ترك كند گفت كه زندگى من سرآمده ، اگر هزار و دويست سال هم در دنيا زندگى كنم بالاخره بايد بميرم و شروع به دادن پند و دلدارى به فرنگيس كرد و در پايان سخنانش گفت كه اگر من مردم تو پس از زادن پسربچه‌ات او را كيخسرو نام بگذار و از او مواظبت