و او را به گرسيوز و گروى زره و دمور سپردند تا سرش را ببرند .
گروى زره او را كشانكشان به جائى برد كه دور از شهر بود ، همانجائيكه قبلا سياوش و گرسيوز تير انداخته بودند و بايد همان محل شاهد ريختن خون سياوش هم ميشد . در آنجا گروى زره خنجر گرسيوز را گرفت و طشتى زرين آوردند و دمور طشت را در زير سر سياوش نگهداشت تا خونش به زمين نريزد . ( ش 58 ) سه نفر شاهد بريدن سر سياوش بودند كه يكى گرسيوز و ديگرى دمور و سومى گروى زره بود كه هر سه ميخواستند از سياوش انتقام بكشند . هنگام بريدن سر سياوش قطراتى از خونش به زمين ريخت و خون طشت را نيز در محلى كه پيشگوئى كرده بودند ريختند و هماندم از آن خون گياهى روئيد كه آن را « خون سياوشان » گفتند :
به دو گفت گرسيوز « اى هوشمند * بگفت جوان تو هوا را مبند
« سياوش چو بخروشد از روم و چين * پر از گرز و شمشير بينى زمين
« همين بد كه كردى ترا خود نه بس * كه خيره همى بشنوى پند كس
« سپردى دم مار و خستى سرش ؟ * بديبا بپوشيد خواهى برش ؟
« گر ايدونكه او را بجان زينهار * دهى من نباشم بر شهريار
« روم گوشهء گيرم اندر جهان * مگر خود به زودى سرآيد زمان »
برفتند پيچان دمور و گروى * بر شاه توران نهادند روى
كه « چندين ز خون سياوش مپيچ * كه آرام خوار آيد اندر بسيچ
« بگفتار گرسيوز رهنماى * بياراى و بردار دشمن ز جاى »
بديشان چنين پاسخ آورد شاه * « كز او من بديده نديدم گناه
« و ليكن بگفت ستاره شمر * بفرجام از او سختى آيد بسر
« ورايدونكه خونش بريزم بكين * يكى گرد خيزد به تورانزمين
« كه خورشيد از آن گرد تيره شود * هشيوار از آن روز خيره شود
« رها كردنش بدتر از كشتن است * همان كشتنش نيز رنج منست
« خردمند و هم مردم بدگمان * نداند كسى چارهء آسمان »
فرنگيس بشنيد رخرا بخست * ميانرا بزنار خونين ببست
به پيش پدر شد پر از ترس و باك * خروشان بسر بر هميريخت خاك
به دو گفت « كاى پرهنر شهريار * چرا كرد خواهى مرا خاكسار ؟
« سر تاجدارى مبر بيگناه * كه نپسندد اين داور هور و ماه
« سياوش كه بگذاشت ايرانزمين * همى بر تو كرد از جهانآفرين
كروى زره بدستور گرسيوز و افراسياب سر سياوش را مىبرد . دمور طشت زرين زير سر او نگاهداشته است كه خونش به زمين نريزد . از مجلس نوزدهم مينياتورهاى شاهنامهء خطى فردوسى شماره 4336 قرن دهم هجرى متعلق به موزهء ايران باستان