تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
بگفتار گرسيوز بد كنشت * بنوى درختى ز كينه بكشت بدانگه كه گرسيوز پرفريب * گران كرد بر زين دوال ركيب سياوش به پرده درآمد به درد * تنش لرز لرزان و رخساره زرد سه روز اندرين كار شد روزگار * سياوش همى بود پيچان چو مار چهارم شب اندر بر ماهروى * بخواب اندرون بود ديهيمجوى بلرزيد وز خواب خيره بجست * خروشى برآورد چون پيل مست بپرسيد از او دخت افراسياب * كه « فرزانه شاها چه ديدى بخواب ؟ » سياوش به دو گفت « كز خواب من * لبت هيچ مگشاى بر انجمن « چنان ديدم اى سرو سيمين بخواب * كه بودى يكى بيكران رود آب « يكى كوه آتش بديگر كران * گرفته لب آب جوشنوران « بيكسو شدى آتش تيز گرد * برافروختى زو سياوش كرد « بيكدست آتش بيكدست آب * به پيش اندرون پيل و افراسياب « بديدى مرا روى كردى دژم * دميدى بر آن آتش تيز دم « چو گرسيوز آن آتش افروختى * از افروختن مر مرا سوختى » فرنگيس گفت « اين جز از نيكوى * نباشد يك امشب مگر بغنوى « بگرسيوز آيد همه بخت شوم * شود كشته بر دست سالار روم » سياوش سپه را سراسر بخواند * بدرگاه و ايوانشان برنشاند بسيجيده بنشست خنجر بچنگ * طلايه فرستاد بر سوى كنگ دو بهره چو از تيره شب درگذشت * سوار طلايه بيامد ز دشت كه افراسياب و فراوان سپاه * پديد آمد از دور تا زان به راه ز نزديك گرسيوز آمد نوند * كه « بر چارهء جان ميانرا به بند « نيامد ز گفتار من هيچ سود * ز آتش نبينم مگر تيره دود « نگر تا چه بايد كنون ساختن * سپه را كجا بايد انداختن » سياوش ندانست بازار اوى * همى راست پنداشت گفتار اوى فرنگيس گفت « ايخردمند شاه * مكن هيچگونه بما بر نگاه « يكى بارهء گامزون برنشين * مباش ايچ ايمن بتوران‌زمين « ترا زنده خواهم كه مانى بجاى * سر خويشتن گير و ايدر مپاى » سياوش به دو گفت « كان خواب من * بجاى آمد و تيره شد آب من « مرا زندگانى سرآيد همى * غم روز تلخ اندر آيد همى « اگر سال گردد هزار و دويست * بجز خاك تيره مرا جاى نيست « گر ايوان من سر بكيوان كشيد * همان شربت مرگ بايد چشيد « يكى سينهء شير باشدش جاى * يكى كركس و ديگرى را هماى « ز شب روشنائى نجويد كسى * كجا بهره دارد ز دانش بسى « ترا پنج ماهست از آبستنى * از اين نامور بچهء رستنى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 472 | غلامرضا معصومى