بگفتار گرسيوز بد كنشت * بنوى درختى ز كينه بكشت
بدانگه كه گرسيوز پرفريب * گران كرد بر زين دوال ركيب
سياوش به پرده درآمد به درد * تنش لرز لرزان و رخساره زرد
سه روز اندرين كار شد روزگار * سياوش همى بود پيچان چو مار
چهارم شب اندر بر ماهروى * بخواب اندرون بود ديهيمجوى
بلرزيد وز خواب خيره بجست * خروشى برآورد چون پيل مست
بپرسيد از او دخت افراسياب * كه « فرزانه شاها چه ديدى بخواب ؟ »
سياوش به دو گفت « كز خواب من * لبت هيچ مگشاى بر انجمن
« چنان ديدم اى سرو سيمين بخواب * كه بودى يكى بيكران رود آب
« يكى كوه آتش بديگر كران * گرفته لب آب جوشنوران
« بيكسو شدى آتش تيز گرد * برافروختى زو سياوش كرد
« بيكدست آتش بيكدست آب * به پيش اندرون پيل و افراسياب
« بديدى مرا روى كردى دژم * دميدى بر آن آتش تيز دم
« چو گرسيوز آن آتش افروختى * از افروختن مر مرا سوختى »
فرنگيس گفت « اين جز از نيكوى * نباشد يك امشب مگر بغنوى
« بگرسيوز آيد همه بخت شوم * شود كشته بر دست سالار روم »
سياوش سپه را سراسر بخواند * بدرگاه و ايوانشان برنشاند
بسيجيده بنشست خنجر بچنگ * طلايه فرستاد بر سوى كنگ
دو بهره چو از تيره شب درگذشت * سوار طلايه بيامد ز دشت
كه افراسياب و فراوان سپاه * پديد آمد از دور تا زان به راه
ز نزديك گرسيوز آمد نوند * كه « بر چارهء جان ميانرا به بند
« نيامد ز گفتار من هيچ سود * ز آتش نبينم مگر تيره دود
« نگر تا چه بايد كنون ساختن * سپه را كجا بايد انداختن »
سياوش ندانست بازار اوى * همى راست پنداشت گفتار اوى
فرنگيس گفت « ايخردمند شاه * مكن هيچگونه بما بر نگاه
« يكى بارهء گامزون برنشين * مباش ايچ ايمن بتورانزمين
« ترا زنده خواهم كه مانى بجاى * سر خويشتن گير و ايدر مپاى »
سياوش به دو گفت « كان خواب من * بجاى آمد و تيره شد آب من
« مرا زندگانى سرآيد همى * غم روز تلخ اندر آيد همى
« اگر سال گردد هزار و دويست * بجز خاك تيره مرا جاى نيست
« گر ايوان من سر بكيوان كشيد * همان شربت مرگ بايد چشيد
« يكى سينهء شير باشدش جاى * يكى كركس و ديگرى را هماى
« ز شب روشنائى نجويد كسى * كجا بهره دارد ز دانش بسى
« ترا پنج ماهست از آبستنى * از اين نامور بچهء رستنى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٧٢