تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
كن تا بزرگ شود اين بگفت و با سپاهش قصد ترك خاك سياوشكرد را كرد ولى در بين راه به سپاه افراسياب برخورد نمود . افراسياب احساس كرد كه گرسيوز راست ميگفته است . سياوش نميخواست با افراسياب جنگ كند بلكه ميخواست كه تسليم او شود ولى سپاه سياوش كه غالبا ايرانى بودند كشته شدن با خوارى و بىعرضگى را ننگ ميدانستند و از سياوش اجازهء دفاع و جنگ كردن خواستند ولى سياوش اجازه نداد و خود نزد افراسياب رفت و گفت كه « من با شاه و ولينعمت خود جنگى ندارم » اما گرسيوز بدكردار و دروغگو فرياد زد كه « اگر با شاه جنگ ندارى چرا زره پوشيده‌اى و با اسلحه پيش آمده‌اى اين خود نشانهء جنگ است . » سياوش فهميد اين آتش را گرسيوز روشن كرده است و جواب داد كه « تو مرا فريب دادى بالاخره سزاى اين فريبكارى و دروغگوئى خويش را خواهى ديد » چندين بار سياوش از افراسياب پوزش طلبيد ولى هربار گرسيوز مانند شيطانى كه بخواهد كسى را بفريبد افراسياب را از نرم شدن با سياوش بازداشت و كينهء افراسياب را نسبت به سياوش بيشتر كرد و بالاخره افراسياب دستور حمله بايرانيان را كه همراه سياوش بودند داد . سياوش به كسى اجازه نبرد نداد و خود نيز دست به اسلحه نبرد . تقريبا هزار نفر از ايرانيان كه همراه سياوش بودند كشته شدند چون از خودشان دفاع نميكردند عاقبت دو دست سياوش را از پشت بسته و او را كشان‌كشان بردند . افراسياب دستور داد تا سياوش را بكشند . اما بزرگان سپاه شفاعت كردند و گفتند گناه او چيست ؟ آيا شاه پس از كشتن او پشيمان نخواهد شد ؟ بهتر است كه در كشتن او عجله نكند و او را بزندان افكند تا قضيه روشن گردد . شاه اندكى نرم شد ولى گرسيوز از كردهء خويش ترسيد و خجالت كشيد :
چو بشنيد افراسياب اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن بگرسيوز از خشم پاسخ نداد * دلش گشت پر آتش و سر ز باد بفرمود تا بركشيدند ناى * همان سنج و شيپور و هندى دراى