جهان پرخروش و هوا پر ز گرد * يكى بانبرد و يكى بىنبرد
سياوش از بهر پيمان كه بست * سوى تيغ و نيزه نيازيد دست
نفرمود كس را ز ياران خويش * كه آرد يكى پاى در جنگ پيش
بدانديش افراسياب دژم * هميكرد بر شاه ايران ستم
هميگفت « يكسر بخنجر دهيد * بريندشت كشتى به خون برنهيد »
از ايران سپه بود مردى هزار * همه نامدار از در كارزار
همه كشته گشتند بر دشت كين * ز خونشان همه لالهگون شد زمين
چو رزم يلان سخت پيوسته شد * سياوش بجنگ اندرون خسته شد
نگون اندر آمد به روى زمين * سرآمد برو تاج و تخت و نگين
نهادند بر گردنش پالهنگ * دو دست از پس پشتبسته چو سنگ
همى تاختندش پياده كشان * چنان روز با نام مردم كشان
چنين گفت سالار توران سپاه * « كز ايدر بيكسو كشيدش ز راه
« بريزيد خونش بران گرم خاك * ممانيد ديرو مداريد باك »
چنين گفت با شاه يكسر سپاه * « كزو شهريارا چه ديدى گناه ؟
« چه كرد است با تو نگوئى همى * كه بر خون او دست شوئى همى ؟
« چرا كشت خواهى كسى را كه تاج * بگريد بر او زار و هم تخت عاج ؟
« بهنگام شادى درختى مكار * كه زهر آورد بار او روزگار »
ز پيران يكى بود كهتر بسال * برادر بد او را و فرخ همال
كجا پيلسم بود نام جوان * گوى پرهنر بود و روشنروان
چنين گفت با نامور پيلسم * كه « اينشا خرابار در دست و غم
« كه بيخش ز خون و ز كين كاشتى * سر شاخ از اين كين برافراشتى
« ز دانا شنيدم يكى داستان * خرد شد بدينگونه همداستان
« كه آهسته دل كى پشيمان شود ؟ * هم آشفته را هوش درمان شود
« شتاب و بدى كار اهريمن است * پشيمانى و رنج جان و تن است
« مكن شهريارا تو تيزى مكن * بنوئى ميفكن همى كينه بن
« ببندش همى دار تا روزگار * برين مر ترا باشد آموزگار
« چو باد خرد بر دلت بر وزد * از آنپس ورا سر بريدن سزد
« مفرماى اكنون و تيزى مكن * كه تيزى پشيمانى آرد ببن
« سريرا كجا تاج باشد كلاه * نشايد بريد اى خردمند شاه
« چه برى سرى را همى بيگناه * كه كاووس و رستم بود كينهخواه
« پدر شاه و رستمش پرورده است * به نيكى مر او را برآورده است
« ببينيم پاداش اين زشتكار * بهپيچى بفرجام از اين روزگار
« به ياد آور آن تيغ الماسگون * كزان تيغ گردد جهان پر ز خون
« وزان نامداران ايران گروه * كه از خشمشان گشت گيتى ستوه
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 474
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٧٤