تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
جهان پرخروش و هوا پر ز گرد * يكى بانبرد و يكى بىنبرد سياوش از بهر پيمان كه بست * سوى تيغ و نيزه نيازيد دست نفرمود كس را ز ياران خويش * كه آرد يكى پاى در جنگ پيش بدانديش افراسياب دژم * هميكرد بر شاه ايران ستم هميگفت « يكسر بخنجر دهيد * بريندشت كشتى به خون برنهيد » از ايران سپه بود مردى هزار * همه نامدار از در كارزار همه كشته گشتند بر دشت كين * ز خونشان همه لاله‌گون شد زمين چو رزم يلان سخت پيوسته شد * سياوش بجنگ اندرون خسته شد نگون اندر آمد به روى زمين * سرآمد برو تاج و تخت و نگين نهادند بر گردنش پالهنگ * دو دست از پس پشت‌بسته چو سنگ همى تاختندش پياده كشان * چنان روز با نام مردم كشان چنين گفت سالار توران سپاه * « كز ايدر بيكسو كشيدش ز راه « بريزيد خونش بران گرم خاك * ممانيد ديرو مداريد باك » چنين گفت با شاه يكسر سپاه * « كزو شهريارا چه ديدى گناه ؟ « چه كرد است با تو نگوئى همى * كه بر خون او دست شوئى همى ؟ « چرا كشت خواهى كسى را كه تاج * بگريد بر او زار و هم تخت عاج ؟ « بهنگام شادى درختى مكار * كه زهر آورد بار او روزگار » ز پيران يكى بود كهتر بسال * برادر بد او را و فرخ همال كجا پيلسم بود نام جوان * گوى پرهنر بود و روشنروان چنين گفت با نامور پيلسم * كه « اينشا خرابار در دست و غم « كه بيخش ز خون و ز كين كاشتى * سر شاخ از اين كين برافراشتى « ز دانا شنيدم يكى داستان * خرد شد بدينگونه همداستان « كه آهسته دل كى پشيمان شود ؟ * هم آشفته را هوش درمان شود « شتاب و بدى كار اهريمن است * پشيمانى و رنج جان و تن است « مكن شهريارا تو تيزى مكن * بنوئى ميفكن همى كينه بن « ببندش همى دار تا روزگار * برين مر ترا باشد آموزگار « چو باد خرد بر دلت بر وزد * از آنپس ورا سر بريدن سزد « مفرماى اكنون و تيزى مكن * كه تيزى پشيمانى آرد ببن « سريرا كجا تاج باشد كلاه * نشايد بريد اى خردمند شاه « چه برى سرى را همى بيگناه * كه كاووس و رستم بود كينه‌خواه « پدر شاه و رستمش پرورده است * به نيكى مر او را برآورده است « ببينيم پاداش اين زشت‌كار * به‌پيچى بفرجام از اين روزگار « به ياد آور آن تيغ الماس‌گون * كزان تيغ گردد جهان پر ز خون « وزان نامداران ايران گروه * كه از خشمشان گشت گيتى ستوه
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 474 | غلامرضا معصومى