« بهر سو يكى نامهء كن دراز * بسيجيده باش و درنگى مساز »
بالاخره سياوش پيشنهاد گرسيوز را مىپذيرد و دستور ميدهد كه نامهاى بسيار مؤدبانه بنويسند . سياوش در آن نامه چنين قيد مىكند كه « چون فرنگيس بيمار است دعوت شاه را با خوشحالى ميپذيريم ولى مجبوريم كه چند روز اين سفر را به تأخير بياندازيم تا حال فرنگيس خوب شود و بتواند اين راه طولانى را بيايد . اين وظيفهء ماست كه بپابوس شاه بيائيم . باميد ديدار » مهر سياوش در زير نامه مىخورد و آن را بگرسيوز ميدهند تا براى افراسياب ببرد . گرسيوز با سه سوار شب و روز راه ميروند و پس از سه روز خود را به افراسياب مىرساند و بجاى اينكه نامهء سياوش را به افراسياب بدهد از سياوش بدگوئى مىكند و كينهء سياوش را در دل افراسياب محكمتر ميسازد .
و بدروغ ميگويد كه سياوش به او بيمهرى كرده و از آمدن به حضور شاه سرباز زده و آمادهء كارزار با افراسياب شده است بهتر است كه افراسياب پيشدستى كند و جلو اين جنگ و خونريزى را بگيرد و سياوش را اسير گرداند :
سياوش بگفتار او بگرويد * چنان جان بيدار او بغنويد
دبير پژوهنده را پيش خواند * سخنهاى آكنده را برفشاند
بفرمود از وى بافراسياب * يكى نامه روشن چو در خوشاب
كه « ايشاه پيروز و به روزگار * زمانه مبادا ز تو يادگار
« مرا خواستى شاد گشتم بدان * كه بادا نشست تو با موبدان
« و ديگر فرنگيس را خواستى * به مهر و وفا دل بياراستى
« فرنگيس نالنده بود اين زمان * بلب ناچران و بتن ناتوان
« مرا دل پر از راى و ديدار تست * روانم فروزان ز گفتار تست
« ز نالندگى چون سبكتر شود * فداى تن شاه كشور شود
« بهانه مرا نيز آزار اوست * نهانى مرا درد و تيمار اوست »
چو نامه به مهر اندر آمد بداد * به زودى بگرسيوز بدنژاد
دلاور سه اسب تكاور بخواست * هميتاخت يكسر شب و روز راست
بسه روز پيمود راه دراز * چنان سخت راهى نشيب و فراز
چهارم بيامد بدرگاه شاه * زبان پردروغ و روان پرگناه
فراوان بپرسيدش افراسياب * چو ديدش پر از رنج و سر پرشتاب