آگاه مىكنم با فرنگيس بكاخ افراسياب بيا و اگر خداى ناكرده هنوز نظر شاه نسبت به تو بد بود كه قاصدى مىفرستم تو با او جنگ كن و مردانه بجنگ تا موفق شوى زيرا تمام سپاه چين و ايران تو را دوست دارند و پدرت كاووس شاه هم آرزوى ديدن تو را دارد . نامهاى هم به او بنويس و ماجراى دشمنى و كينهتوزى افراسياب را با او در ميان بگذار » :
به دو گفت گرسيوز « اى مهربان * تو او را بدانسان كه ديدى مدان
« بدين دانش و اين دل هوشمند * بدين برز بالا و راى بلند
« ندانى همى چاره از مهر باز * نبايد كه بخت بد آيد فراز
« تو را هم ز اغريرث هوشمند * فزون نيست خويشى و پيوند و بند
« ميانش بخنجر به دو نيم كرد * دل نامداران پر از بيم كرد
« بايران پدر را بينداختى * بتوران همى شارسان ساختى
« چنين دل بدادى بگفتار اوى * بگشتى همه گرد تيمار اوى
« درختى بد اين خود نشانده بدست * كه بد بار او زهر و برگش كبست »
هميگفت و مژگان پر از آب كرد * پرافسون دل و لب پر از باد سرد
سياوش نگه كرد خيره به روى * ز ديده نهاده برخ بر دو جوى
به دو گفت « هر چونكه مىبنگرم * بباد افره بد نه اندر خورم
« بگفتار و كردار از پيش و پس * ز من هيچ ناخوب نشنيد كس
« اگرچه بد آيد همى بر سرم * من از راى و فرمان او نگذرم
« بيايم كنون با تو من بىسپاه * ببينم كه از چيست آزار شاه »
به دو گفت گرسيوز « اى نامجوى * ترا آمدن پيش او نيست روى
« بپاى اندر آتش نبايد شدن * نه بر موج دريا بر ايمن بدن
« پكى پاسخ نامه بايد نوشت * پديدار كردن همه خوب و زشت
« ز كين ار بهبينم سر او تهى * درخشان شود روزگار بهى
« اميد ستم از كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان
« كه او بازگردد سوى راستى * شود دور از كژى و كاستى
« وگر بينم اندر سرش پيچوتاب * هيونى فرستم هم اندر شتاب
« تو زانسان كه بايد به زودى بساز * مكن كار بر خويشتن برد راز
« نه دور است از ايدر بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى
« صد و بيست فرسنگ از ايدربچين * همان سيصد و چل بايران زمين
« از اينسو همه دوستدار تواند * همه بنده در كاروبار تواند
« وزانسو پدر آرزومند تست * سپه بنده و شهر پيوند تست