تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
آگاه مىكنم با فرنگيس بكاخ افراسياب بيا و اگر خداى ناكرده هنوز نظر شاه نسبت به تو بد بود كه قاصدى مىفرستم تو با او جنگ كن و مردانه بجنگ تا موفق شوى زيرا تمام سپاه چين و ايران تو را دوست دارند و پدرت كاووس شاه هم آرزوى ديدن تو را دارد . نامه‌اى هم به او بنويس و ماجراى دشمنى و كينه‌توزى افراسياب را با او در ميان بگذار » :
به دو گفت گرسيوز « اى مهربان * تو او را بدانسان كه ديدى مدان « بدين دانش و اين دل هوشمند * بدين برز بالا و راى بلند « ندانى همى چاره از مهر باز * نبايد كه بخت بد آيد فراز « تو را هم ز اغريرث هوشمند * فزون نيست خويشى و پيوند و بند « ميانش بخنجر به دو نيم كرد * دل نامداران پر از بيم كرد « بايران پدر را بينداختى * بتوران همى شارسان ساختى « چنين دل بدادى بگفتار اوى * بگشتى همه گرد تيمار اوى « درختى بد اين خود نشانده بدست * كه بد بار او زهر و برگش كبست » هميگفت و مژگان پر از آب كرد * پرافسون دل و لب پر از باد سرد سياوش نگه كرد خيره به روى * ز ديده نهاده برخ بر دو جوى به دو گفت « هر چون‌كه مىبنگرم * بباد افره بد نه اندر خورم « بگفتار و كردار از پيش و پس * ز من هيچ ناخوب نشنيد كس « اگرچه بد آيد همى بر سرم * من از راى و فرمان او نگذرم « بيايم كنون با تو من بىسپاه * ببينم كه از چيست آزار شاه » به دو گفت گرسيوز « اى نامجوى * ترا آمدن پيش او نيست روى « بپاى اندر آتش نبايد شدن * نه بر موج دريا بر ايمن بدن « پكى پاسخ نامه بايد نوشت * پديدار كردن همه خوب و زشت « ز كين ار به‌بينم سر او تهى * درخشان شود روزگار بهى « اميد ستم از كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان « كه او بازگردد سوى راستى * شود دور از كژى و كاستى « وگر بينم اندر سرش پيچ‌وتاب * هيونى فرستم هم اندر شتاب « تو زانسان كه بايد به زودى بساز * مكن كار بر خويشتن برد راز « نه دور است از ايدر بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى « صد و بيست فرسنگ از ايدربچين * همان سيصد و چل بايران زمين « از اينسو همه دوستدار تواند * همه بنده در كاروبار تواند « وزانسو پدر آرزومند تست * سپه بنده و شهر پيوند تست
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 468 | غلامرضا معصومى