« تو دانى كه من دوستدار توام * بهر نيك و بد ويژه يار توام
« بكردم ترا آگه از كار شاه * مرا باشد از اين نهفتن گناه »
سياوش به گرسيوز گفت ناراحت نباش و در اينباره ميانديش ، شاه من و دخترش را دوست دارد و هرگز دربارهء من چنين قضاوت نميكند ، من با تو پيش افراسياب خواهم آمد و فكر او را نسبت به خودم روشن خواهم كرد . در آنجا كه راستى هست دروغ راهى ندارد :
سياوش به دو گفت « منديش از اين * كه يار است با من جهانآفرين
« سپهبد جز اين كرده بودم اميد * كه بر من شب آرد بروز سپيد
« گر آزار بوديش در دل ز من * سرم بر نه افراختى ز انجمن
« ندادى به من كشور و تاج و گاه * بروبوم و فرزند و گنج و سپاه
« كنون با تو آيم بدرگاه اوى * درخشان كنم تيرهگون ماه اوى
« هر آنجا كه روشن شود راستى * فروغ دروغ آورد كاستى »
گرسيوز به سياوش گفت آنوقت كه تو افراسياب را ديدهاى با حالا اخلاق و رفتارش خيلى عوض شده است ، صلاح نيست كه تو با او ملاقات كنى مگر نديدى كه اغريرث را با خنجر چگونه كشت ، تو كه پدرت را ترك كردى و رو به تورانزمين نهادى و به افراسياب اعتماد كردى او ديگر نبايد به تو كه دامادش هستى بدبين شود . گرسيوز ضمن گفتگو گريه هم ميكرد ، بطوريكه سياوش حتى كوچكترين ترديدى هم پيدا نكرد كه ممكن است گرسيوز دروغ گفته باشد ، با وجود اين گفت كه او « حاضر است بدون سپاه پيش شاه افراسياب بيايد و بيگناهى خويش را به ثبوت رساند . » گرسيوز اينبار هم شكست خورد و نقشهاش نگرفت و بفكر افتاد كه بار ديگر سياوش را از آمدن به پيشگاه افراسياب منع كند تا شايد موفق باجراى نقشهء شوم خود كه كشتن سياوش بود گردد . اين بود كه به سياوش گفت « با پاى خود بدرون آتش رفتن و خود را در ميان موج دريا غرق كردن گناه است . بهتر است كه پاسخ نامهء افراسياب را بنويسى و تمام كارهاى خود را در نامه شرح دهى و من آن را خودم خدمت شاه ببرم .
اگر با خواندن آن كينهء افراسياب نسبت به تو از ميان رفت كه تو را