تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
بپرسيدش از راه و از كار شاه * ز رسم سپاه و ز تخت و كلاه پيام سپهدار توران بداد * سياوش ز پيغام او گشت شاد چنين داد پاسخ كه « با ياد اوى * نگردانم از تيغ پولاد روى « من اينك برفتن كمر بسته‌ام * عنان با عنان تو پيوسته‌ام » چو بشنيد گفت خردمند شاه * بپيچيد گرسيوز كينه‌خواه بدل گفت « از ايدونكه با من به راه * سياوش بيايد بنزديك شاه « سخن گفتن من شود بىفروغ * شود پيش شه چارهء من دروغ » زمانى همى بود و خامش بماند * دو چشمش به روى سياوش بماند فروريخت از ديدگان آب زرد * به آب دو ديده همى چاره كرد سياوش ورا ديد پر آب چشم * بسان كسى كو بپيچد ز خشم به دو گفت نرم « اى برادر چه بود ؟ * غمى هست كانرا نشايد شنود ؟ « گر از شاه توران شدستى دژم * بديده درآوردى از دردنم « و گر دشمنى آمدستت پديد * كه تيمار و رنجش ببايد كشيد « من اينك به هر كار يار توام * چو جنگ آورى مايه‌دار توام « همه راز اين كار با من بگوى * كه من باشمت زين غمان چاره‌جوى » به دو گفت گرسيوز « اى نامدار * مرا اين سخن نيست با شهريار « نه از دشمنى آمدستم برنج * كه از چاره دورم به مردى و گنج « ز گوهر مرا در دل انديشه خاست * كه ياد آمدم آن سخنهاى راست « نخستين ز تور اندر آمد بدى * كه برخاست زو فرهء ايزدى « شنيدى كه با ايرج كم‌سخن * بآغاز كينه چه افكند بن « ز كار منوچهر و افراسياب * شدست آتش ايران و توران چو آب « بيكجاى هرگز نياميختند * ز پند و خرد دور بگريختند « سپهدار توران از آن بدتر است * كنون گاو بيشه بچرم اندر است « ندانى تو خوى بدش بيگمان * بمان تا برآيد برين بر زمان « نهانش بتر ز آشكارا كنون * چنين دان و ايمن مشو زو به خون « نخستين زاغريرث اندازه گير * كه بر دست او كشته شد خيرخير « برادر ز يك كالبد بود و پشت * چنان پرخرد بيگنه را بكشت « بزد گردن نوذر تاجدار * جهانرا ز ايرج يكى يادگار « وزان پس بسى نامور بيگناه * بگشتند بر دست او بر تباه « مرا زين سخن ويژه اندوه تست * كه بيداردل باشى و تندرست « تو تا آمدستى برين بوم‌وبر * كسى را نيامد ز تو بد بسر « همه مردمى جستى و راستى * جهانى بدانش بياراستى « كنون خيره اهريمن دل گسل * ورا از تو كردست پرداغ دل « دلى دارد از تو پر از درد و كين * ندانم چه خواهد جهان‌آفرين