بپرسيدش از راه و از كار شاه * ز رسم سپاه و ز تخت و كلاه
پيام سپهدار توران بداد * سياوش ز پيغام او گشت شاد
چنين داد پاسخ كه « با ياد اوى * نگردانم از تيغ پولاد روى
« من اينك برفتن كمر بستهام * عنان با عنان تو پيوستهام »
چو بشنيد گفت خردمند شاه * بپيچيد گرسيوز كينهخواه
بدل گفت « از ايدونكه با من به راه * سياوش بيايد بنزديك شاه
« سخن گفتن من شود بىفروغ * شود پيش شه چارهء من دروغ »
زمانى همى بود و خامش بماند * دو چشمش به روى سياوش بماند
فروريخت از ديدگان آب زرد * به آب دو ديده همى چاره كرد
سياوش ورا ديد پر آب چشم * بسان كسى كو بپيچد ز خشم
به دو گفت نرم « اى برادر چه بود ؟ * غمى هست كانرا نشايد شنود ؟
« گر از شاه توران شدستى دژم * بديده درآوردى از دردنم
« و گر دشمنى آمدستت پديد * كه تيمار و رنجش ببايد كشيد
« من اينك به هر كار يار توام * چو جنگ آورى مايهدار توام
« همه راز اين كار با من بگوى * كه من باشمت زين غمان چارهجوى »
به دو گفت گرسيوز « اى نامدار * مرا اين سخن نيست با شهريار
« نه از دشمنى آمدستم برنج * كه از چاره دورم به مردى و گنج
« ز گوهر مرا در دل انديشه خاست * كه ياد آمدم آن سخنهاى راست
« نخستين ز تور اندر آمد بدى * كه برخاست زو فرهء ايزدى
« شنيدى كه با ايرج كمسخن * بآغاز كينه چه افكند بن
« ز كار منوچهر و افراسياب * شدست آتش ايران و توران چو آب
« بيكجاى هرگز نياميختند * ز پند و خرد دور بگريختند
« سپهدار توران از آن بدتر است * كنون گاو بيشه بچرم اندر است
« ندانى تو خوى بدش بيگمان * بمان تا برآيد برين بر زمان
« نهانش بتر ز آشكارا كنون * چنين دان و ايمن مشو زو به خون
« نخستين زاغريرث اندازه گير * كه بر دست او كشته شد خيرخير
« برادر ز يك كالبد بود و پشت * چنان پرخرد بيگنه را بكشت
« بزد گردن نوذر تاجدار * جهانرا ز ايرج يكى يادگار
« وزان پس بسى نامور بيگناه * بگشتند بر دست او بر تباه
« مرا زين سخن ويژه اندوه تست * كه بيداردل باشى و تندرست
« تو تا آمدستى برين بوموبر * كسى را نيامد ز تو بد بسر
« همه مردمى جستى و راستى * جهانى بدانش بياراستى
« كنون خيره اهريمن دل گسل * ورا از تو كردست پرداغ دل
« دلى دارد از تو پر از درد و كين * ندانم چه خواهد جهانآفرين
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 466
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٦٦