« ترا » گفت « از ايدر ببايد شدن * بر او فراوان ببايد بدن
« بپرسى و گوئى بدان جشنگاه * نخواهى همى كرد كس را نگاه
« بمهرت دل من بجنبد ز جاى * يكى با فرنگيس خيز ايدر آى
« نياز است ما را بديدار تو * بدان پرهنر جان بيدار تو
« برين كوه ما نيز نخجير هست * بجام زبرجد مى و شير هست
« كذاريم يكچند و باشيم شاد * چو آيدت از شهر آباد ياد
« برامش بباش و بشادى خرام * مى و جام با ما چرا شد حرام ؟ »
افراسياب به گرسيوز گفت تو خود پيش سياوش برو و از من به او بگو چند روزى با فرنگيس به كاخ من آيند و مهمان من باشند .
تو به او بگو كه دل افراسياب براى فرنگيس تنگ شده و مايل بديدار شماست .
گرسيوز ظاهرا پذيرفت كه پيش سياوش رود و از او دعوت كند كه براى ديدار افراسياب خود و فرنگيس به كاخ افراسياب آيند ولى در حقيقت او در آتش كينه و حسد مىسوخت و نميتوانست به همين سادگى از سياوش دعوت كند . ناچار دل به دريا زد و پيام افراسياب را به سياوش داد . سياوش خوشحال شد و پذيرفت كه چند روزى با فرنگيس در حضور شاه توران باشند . گرسيوز كه شكست خورده بود با خود انديشيد كه اگر سياوش پيش شاه آيد سخنان دروغ و تهمتهاى ناروائى كه به سياوش زده است همه فاش خواهد شد ، بفكر چاره افتاد و مدتى خاموش ماند تا قطرات اشك از چشمانش سرازير شد . سياوش سبب دلتنگى و گريه او را پرسيد و قول داد كه براى رفع دلتنگى گرسيوز به او كمك كند . گرسيوز گفت كه « شاه از تو ناراحت شده است و دلش ميخواهد كه تو را بكاخ خويش بخواند و از ميان بردارد .
تو ميدانى كه من دوست تو هستم و دلم نميخواهد تو بيگناه كشته شوى . مجبورم كه تو را از رازى كه دارم آگاه گردانم اين است قصد افراسياب » :
برآراست گرسيوز دام ساز * سرى پر ز كينه دلى پر ز راز
چو گرسيوز آمد بدرگاه اوى * پياده بيامد ز ايوان بكوى