تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
عمل او را مقصر نميشناسد . گرسيوز كه در آتش حسد و كينه ميسوخت و ميخواست شاه را بيش از حد نسبت به سياوش بدبين كند ، به افراسياب گفت كه « سياوش آنقدر مقتدر شده است كه فرمان شاه را اطاعت نميكند و بدرگاه شاه نمىآيد . آنوقت سپاهى كه بدنبال آوردن سياوش خواهى فرستاد بدون گرفتن نتيجه برميگردد و ديگر تو را به شاهى خويش نميپذيرند » :
چو افراسياب اين سخن باز جست * همه گفت گرسيوز آمد درست پشيمان شد از راى و كردار خويش * همه تيره دانست بازار خويش چنين داد پاسخ كه « من زين سخن * نه سر نيك بينم پديد و نه بن « بهر كار بهتر درنگ از شتاب * بمان تا بتابد برين آفتاب « ببينم كه راى جهاندار چيست * رخ شمع چرخ روان سوى كيست « و گر سوى درگاه خوانمش باز * بجويم سخن تا چه دارد براز « چو زو اين كژى آشكارا شود * بناچار دل بيمدارا شود « از آن پس نكوهش نباشد ز كس * مكافات بد جز بدى نيست بس » چنين گفت گرسيوز كينه‌جوى * كه « اى شاه بينا دل راستگوى « سياوش بدان آلت و فر و برز * بدان ايزدى دست و آن تيغ و گرز « نيايد بدرگاه تو بىسپاه * شود بر تو بر تيره خورشيد و ماه « سياوش نه آنست كش ديد شاه * همى به آسمان برفرازد كلاه « فرنگيس را هم ندانى تو باز * تو گوئى شد است از جهان بىنياز « سپاهت به دو باز گردد همه * نباشد شبان چون نباشد رمه « سپاهى كه بينند شاهى چنوى * بدان بخشش و راى و تابنده روى « نخواهند از آن پس بشاهى ترا * بره گاو او را و ماهى ترا « و ديگر كه از شهر آباد اوى * چنان بوم فرخنده بنياد اوى « تو خوانيش كايدر مرا بنده باش * بخوارى و زارى تن‌آكنده باش « نديدست كس جفت با پيل شير * نه آتش دمان از بر و آب زير « اگر بچهء شير ناخورده شير * بپوشد كسى در ميان حرير « دهد نوش او را ز شير و شكر * هميشه ورا پروراند ببر « بگوهر شود باز چون شد بزرگ * نترسد ز آهنگ پيل سترگ » بدانديش گرسيوز بدگمان * بر شاه رفتى زمان تا زمان ز هرگونه رنگ اندر آميختى * دل شاه توران برانگيختى چنين تا برآمد برين روزگار * پر از درد و كين شد دل شهريار بگرسيوز اين داستان برگشاد * ز كار سياوش هميكرد ياد