عمل او را مقصر نميشناسد . گرسيوز كه در آتش حسد و كينه ميسوخت و ميخواست شاه را بيش از حد نسبت به سياوش بدبين كند ، به افراسياب گفت كه « سياوش آنقدر مقتدر شده است كه فرمان شاه را اطاعت نميكند و بدرگاه شاه نمىآيد . آنوقت سپاهى كه بدنبال آوردن سياوش خواهى فرستاد بدون گرفتن نتيجه برميگردد و ديگر تو را به شاهى خويش نميپذيرند » :
چو افراسياب اين سخن باز جست * همه گفت گرسيوز آمد درست
پشيمان شد از راى و كردار خويش * همه تيره دانست بازار خويش
چنين داد پاسخ كه « من زين سخن * نه سر نيك بينم پديد و نه بن
« بهر كار بهتر درنگ از شتاب * بمان تا بتابد برين آفتاب
« ببينم كه راى جهاندار چيست * رخ شمع چرخ روان سوى كيست
« و گر سوى درگاه خوانمش باز * بجويم سخن تا چه دارد براز
« چو زو اين كژى آشكارا شود * بناچار دل بيمدارا شود
« از آن پس نكوهش نباشد ز كس * مكافات بد جز بدى نيست بس »
چنين گفت گرسيوز كينهجوى * كه « اى شاه بينا دل راستگوى
« سياوش بدان آلت و فر و برز * بدان ايزدى دست و آن تيغ و گرز
« نيايد بدرگاه تو بىسپاه * شود بر تو بر تيره خورشيد و ماه
« سياوش نه آنست كش ديد شاه * همى به آسمان برفرازد كلاه
« فرنگيس را هم ندانى تو باز * تو گوئى شد است از جهان بىنياز
« سپاهت به دو باز گردد همه * نباشد شبان چون نباشد رمه
« سپاهى كه بينند شاهى چنوى * بدان بخشش و راى و تابنده روى
« نخواهند از آن پس بشاهى ترا * بره گاو او را و ماهى ترا
« و ديگر كه از شهر آباد اوى * چنان بوم فرخنده بنياد اوى
« تو خوانيش كايدر مرا بنده باش * بخوارى و زارى تنآكنده باش
« نديدست كس جفت با پيل شير * نه آتش دمان از بر و آب زير
« اگر بچهء شير ناخورده شير * بپوشد كسى در ميان حرير
« دهد نوش او را ز شير و شكر * هميشه ورا پروراند ببر
« بگوهر شود باز چون شد بزرگ * نترسد ز آهنگ پيل سترگ »
بدانديش گرسيوز بدگمان * بر شاه رفتى زمان تا زمان
ز هرگونه رنگ اندر آميختى * دل شاه توران برانگيختى
چنين تا برآمد برين روزگار * پر از درد و كين شد دل شهريار
بگرسيوز اين داستان برگشاد * ز كار سياوش هميكرد ياد