تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
به سياوش ناراحت شد و به فكر چاره افتاد . ابتدا به گرسيوز پيشنهاد كرد كه سياوش را بايران پيش كيكاووس بفرستد ولى گرسيوز او را از اين كار منع كرد و گفت كه « اگر سياوش بايران برود ، تاج و تخت افراسياب و كشور توران از دست خواهد رفت زيرا سياوش از تمام رازهاى شاه و كشور توران آگاه شده است . به‌علاوه تو بايد كاملا مواظب او باشى كه دست از پا خطا نكند ، زيرا او هر وقت كه اراده كند ميتواند به تو گزندى برساند . آيا كسى از پرورانيدن پلنگ جز تحمل درد و رنج و زحمت سودى برده است . ؟ »
دل شاه از آن كار شد دردمند * پر از غم شد از روزگار نژند به دو گفت « كاى يادگار پشنگ * چه دارم بگيتى جز از تو بچنگ ؟ « همه رازها بر تو بايد گشاد * بژرفى ببين تا چه آيدت ياد « گر ايدونكه من بدسگالم بدوى * ز گيتى برآيد بسى گفتگوى « برو بر بهانه ندارم به بد * گر از من بد و اندكى بد رسد « نيايد پسند جهان‌آفرين * نه نيز از بزرگان روى زمين « اگر ما بشوريم بر بيگناه * پسندد كجا داور هور و ماه ؟ ندانم جز آن كش بخوانم بدر * وز ايدر فرستمش سوى پدر » به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * مگير اينچنين كار پرمايه خوار « از ايدر گر او سوى ايران شود * بروبوم ما پاك ويران شود « هر آنگه كه بيگانه شد خويش تو * بدانست راز كم‌وبيش تو « ازو خويشتن را نگهدار باش * شب و روز بيدار و هشيار باش « چو بشناخت او راه سامان تو * تواند بدى كرد بر جان تو « نبينى ازو جز همه درد و رنج * پراكندن دوده و نام و گنج « برين داستان زد يكى رهنمون * كه بادى كه از خانه آيد برون « ندانند درمان آن را به بند * اگر بد نخواهى تو بنيوش پند « نبينى كه پروردگار پلنگ * نبيند ز پرورده جز درد و جنگ ؟ »
افراسياب پس از شنيدن سخنان گرسيوز به خود آمد و از كردهء خويش پشيمان شد و با خويش گفت كه چرا سياوش را بتوران پناه داده و فرنگيس را به عقد او درآورده است و بگرسيوز پيشنهاد كرد كه سياوش را بدرگاه او آورند و از سياوش توضيح بخواهد . اگر سياوش بگناه خود اعتراف كرد مجازاتش كنند و ديگر كسى با اين