از بازگشت از شهر سياوشگرد نزد افراسياب رفت و زبان به سعايت از سياوش گشود . و دروغها و تهمتهاى ناروائى به سياوش بست و نزد افراسياب او را كاملا بد جلوه داد حتى افزود كه او جاسوسى مىكند و در نظر دارد كه پادشاه ايران و توران شود و هر روز چندبار فرستادگانى از ايران پيش او مىآيند و پنهانى با او ملاقات ميكنند و حتى از روم و چين هم پيامهائى براى او آمده بود كه من خود ديدم با فرستادگان ايرانى و رومى و چينى ملاقات كرد . بههرحال طورى پيش افراسياب وانمود كرد كه او جاسوس است و ممكن است كه توران را بايران بفروشد و افراسياب را از ميان ببرد و خود شاه كشورهاى ايران و توران شود .
برآشفت گرسيوز از كار اوى * غمى شد دلش زرد رخسار اوى
وزان تخت زرين بايوان شدند * تو گفتى كه بر اوج كيوان شدند
نشستند يكهفته با رود و مى * همه نامداران فرخنده پى
بهشتم برفتن گرفتند ساز * سياوش همه هرچه بودش براز
يكى نامه بنوشت نزديك شاه * پر از لابه و پرسش نيكخواه
وزان پس مر او را بسى هديه داد * برفتند از آنشهر آباد شاد
چو نزديك سالار توران سپاه * رسيدند و پرسيد هرگونه شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد * بخواند و بخنديد و برگشت شاد
نگه كرد گرسيوز نامدار * بدان تازه رخسارهء شهريار
همى بود يكدل پر از كين و درد * بدانگه كه خورشيد شد لاجورد
بيامد بپيش رد افراسياب * بكين و درشتى گرفته شتاب
ز بيگانه پردخت كردند جاى * نشستند و گفتند هرگونه راى
به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * سياوش دگر دارد آئين و كار
« فرستاده آمد ز كاووس شاه * نهانى به نزديك او چندگاه
« ز روم و ز چين نيزش آمد پيام * همى ياد كاووس گيرد بجام
« برو انجمن شد فراوان سپاه * بهپيچد ازو ناگهان جان شاه
« اگر تور را دل نگشتى دژم * ز گيتى بايرج نكردى ستم
« دو گوهر يكى آتش و ديگر آب * بدل يك ز ديگر گرفته شتاب
« تو خواهى كه بر خيره جفتآورى * همى باد را در نهفت آورى ؟
« اگر كردمى بر تو اين بدنهان * مرا زشت نامى بدى در جهان »
شاه توران افراسياب ، از بدگوئيهاى برادرش گرسيوز نسبت