« ز تركان مرا نيست همتا كسى * چو اسبم نبينى ز اسبان بسى
« وز ايران سپه نيست همتاى تو * هم آورد تو يا به بالاى تو
« گر ايدونكه بردارمت من ز زين * ترا ناگهان بر زنم بر زمين
« چنان دان كه از تو دلاورترم * به مردى و نيرو ز تو برترم
« و گر تو مرا برنهى بر زمين * نگردم به جائى كه جويند كين »
سياوش به دو گفت « كاين خود مگوى * كه تو مهترى شير پرخاشجوى
« ز گيتى برادر توئى شاه را * همى زير نعل آورى ماهرا
« ز ياران يكى شير جنگى بخوان * برين تيزتك بارگى بر نشان »
بخنديد گرسيوز نامجوى * همانا خوش آمدش گفتار اوى
گرسيوز از سپاه توران براى مقابله با سياوش مبارز مىطلبد و گروى زره يكى از دلاوران توران آمادگى خود را اعلام مىكند :
به تركان چنين گفت « كاى سركشان * كه خواهد كه گردد به گيتىنشان
يكى با سياوش نبرد آورد * سر سركشان زير گرد آورد »
سراينده بودند و لب با گره * به پاسخ بيآمد گروى زره
« منم » گفت « شايستهء كار كرد * اگر نيست او را كسى همنبرد »
سياوش ز گفتار گروى زره * برو پر ز چين كرد و رخ پرگره
به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * ز گردان لشگر ورا نيست يار »
سياوش به دو گفت « كز تو گذشت * نبرد بزرگان مرا خوار گشت
« از ايشان دو يل بايد آراسته * بميدان نبرد مرا خواسته »
يكى ديگر از پهلوانان توران كه نامش « دمور » بود داوطلب شد كه همراه گروى زره با سياوش نبرد كند ( ش 57 ) :
دگر سركشى بود نامش دمور * كه همتا نبودش بتوران به زور
چو بشنيد گفت سياوش چو دود * بيامد بنزدش بسيجيد زود
برفتند پيچان دمور و گروى * سياوش به آورد بنهاد روى
ببند ميان گروى زره * فروبرد چنگال و برزد گره
ز زين برگرفتش بميدان فكند * نيازش نيامد بگرز و كمند
وزان پس بپيچيد سوى دمور * گرفتش برو گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زين برگرفت * كه ماندند گردنكشان درشگفت
چنان پيش گرسيوز آورد خوش * تو گفتى يكى مرغ دارد بكش
فرود آمد از اسب و بگشاد دست * پر از خنده بر تخت زرين نشست
گرسيوز از ديدن اين منظره و شجاعت بىحد سياوش ناراحت شد و بفكر نقشه كشيدن افتاد تا سياوش را نابود كند اين بود كه پس