تورانيان بازى كردند . سياوش از اين پيشآمد خوشحال شد ولى گرسيوز ناراحت بود . تا اينكه گرسيوز به سياوش پيشنهاد كرد كه هنرنمائيهاى ديگرى نيز با سنان و نيزه و كمان و خنجر بكند :
دگر ره چو در روى ميدان فتاد * رسيد اندران مهتر كى نژاد
دگرباره در زخم چوگان فكند * تو گفتى ز تن جان تركان بكند
سوى گوى گردان و كندآوران * برانگيختند اسب از هر كران
به تندى دو لشكر همى تاختند * كجا بر گروگوى مىباختند
چو گردان به ميدان نهادند روى * ز تركان به تندى ببردند گوى
سياوش از ايرانيان شاد شد * بسان يكى سرو آزاد شد
به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * هنرمند و ز خسروان يادگار
« بنوك سنان و به تير و كمان * هنرها پديدار كن يكزمان »
ببر زد سياوش بر آنكار دست * بزين اندر آمد ز تخت نشست
زره را بهم بر بهبستند پنج * كه از يك زره تن رسيدى برنج
سياوش يكى نيزهء شاهوار * كجا داشتى از پدر يادگار
كه در جنگ مازندران داشتى * بنخجير بر شير بگذاشتى
به آورد گه رفت نيزه بدست * عنان را بپيچيد چون پيل مست
بزد نيزه و برگرفت آن زره * زره را نماند ايچ بند و گره
ز آورد نيزه برآورد راست * زره را بيانداخت آنسو كه خواست
سواران گرسيوز رزمساز * برفتند با نيزههاى دراز
فراوان بگشتند گرد زره * ز ميدان زره برنشد يك گره
سياوش سپر خواست كيلى چهار * سه چوبين يكى ز آهن آبدار
كمان خواست با تيرهاى خدنگ * شش اندر ميان و يكى را بچنگ
يكى در كمان راند و بفشارد ران * نظاره بگردش سپاهى گران
بران چارچوبين وز آهن سپر * گذر كرد تير شه نامور
بزد هم بر آنگونه سه چوبه تير * برو آفرين كرد برنا و پير
از آنها يكى بىگذاره نماند * همى هر كسى نام يزدان بخواند
گرسيوز هرچه بيشتر از سياوش هنرنمائى ميديد بيشتر نسبت به او بخل مىورزيد و تا اينكه پيشنهاد كرد كه با دلاوران تورانى هم دست و پنجهء نرم كرده و كشتى بگيرد :
به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * بايران و توران ترا نيست يار
« بيا تا من و تو به آوردگاه * بتازيم هر دو بپيش سپاه
« بگيريم هر دو دوال كمر * بكردار جنگى دو پرخاشخر