تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
تورانيان بازى كردند . سياوش از اين پيش‌آمد خوشحال شد ولى گرسيوز ناراحت بود . تا اينكه گرسيوز به سياوش پيشنهاد كرد كه هنرنمائيهاى ديگرى نيز با سنان و نيزه و كمان و خنجر بكند :
دگر ره چو در روى ميدان فتاد * رسيد اندران مهتر كى نژاد دگرباره در زخم چوگان فكند * تو گفتى ز تن جان تركان بكند سوى گوى گردان و كندآوران * برانگيختند اسب از هر كران به تندى دو لشكر همى تاختند * كجا بر گروگوى مىباختند چو گردان به ميدان نهادند روى * ز تركان به تندى ببردند گوى سياوش از ايرانيان شاد شد * بسان يكى سرو آزاد شد به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * هنرمند و ز خسروان يادگار « بنوك سنان و به تير و كمان * هنرها پديدار كن يكزمان » ببر زد سياوش بر آنكار دست * بزين اندر آمد ز تخت نشست زره را بهم بر به‌بستند پنج * كه از يك زره تن رسيدى برنج سياوش يكى نيزهء شاهوار * كجا داشتى از پدر يادگار كه در جنگ مازندران داشتى * بنخجير بر شير بگذاشتى به آورد گه رفت نيزه بدست * عنان را بپيچيد چون پيل مست بزد نيزه و برگرفت آن زره * زره را نماند ايچ بند و گره ز آورد نيزه برآورد راست * زره را بيانداخت آنسو كه خواست سواران گرسيوز رزمساز * برفتند با نيزه‌هاى دراز فراوان بگشتند گرد زره * ز ميدان زره برنشد يك گره سياوش سپر خواست كيلى چهار * سه چوبين يكى ز آهن آبدار كمان خواست با تيرهاى خدنگ * شش اندر ميان و يكى را بچنگ يكى در كمان راند و بفشارد ران * نظاره بگردش سپاهى گران بران چارچوبين وز آهن سپر * گذر كرد تير شه نامور بزد هم بر آنگونه سه چوبه تير * برو آفرين كرد برنا و پير از آنها يكى بىگذاره نماند * همى هر كسى نام يزدان بخواند
گرسيوز هرچه بيشتر از سياوش هنرنمائى ميديد بيشتر نسبت به او بخل مىورزيد و تا اينكه پيشنهاد كرد كه با دلاوران تورانى هم دست و پنجهء نرم كرده و كشتى بگيرد :
به دو گفت گرسيوز « اى شهريار * بايران و توران ترا نيست يار « بيا تا من و تو به آوردگاه * بتازيم هر دو بپيش سپاه « بگيريم هر دو دوال كمر * بكردار جنگى دو پرخاشخر