تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
طبيعى و درختان و گلهاى زيبايش تعريفها براى افراسياب كردند از آرامگاه سياوش و شهر گنگ‌دژ و زيبائيهاى آن داستانها گفتند و بالاخره افراسياب گرسيوز را به شهر « سياوشكرد » فرستاد تا آنجا را تماشا كند و از سياوش و فرنگيس نيز ديدارى بنمايد :
« كه رو شادمان تا سياوش كرد * ببين تا چه جايست بر گرد گرد « سياوش بتوران‌زمين دل نهاد * وز ايران نگيرد همى هيچ ياد ؟ « برو تا ببينى سر و تاج اوى * همان تخت فيروزه و عاج اوى « بپيش بزرگان گراميش دار * ستايش كن و نيز ناميش دار « يكى هديهء ساز بسيار مر * ز دينار و اسب و ز تاج و كمر « فرنگيس را هديه بر همچنين * برو با زبانى پر از آفرين » نگه كرد گرسيوز نامدار * سواران توران گزيده هزار خنيده سوار اندر آورد گرد * بشد تازيان تا سياوش كرد سياوش چو بشنيد آمد به راه * پذيره شدش تازيان با سپاه گرفتند مر يكدگر را كنار * سياوش بپرسيدش از شهريار بايوان كشيدند از آنجايگاه * سياوش بياراست آرامگاه دل و مغز گرسيوز آمد به جوش * دگرگونه‌تر شد بآئين و هوش بدل گفت « سالى برين بگذرد * سياوش كسى را بكس نشمرد « همش پادشاهى و هم تختگاه * همش گنج و هم بوم‌وبر هم سپاه »
گرسيوز از ديدن بارگاه سياوش دلش درد گرفت و حسادت ورزيد و با خود انديشيد كه چرا بايد در توران يكنفر ايرانى پادشاهى كند و از اينجا تصميم گرفت كه با او دشمنى كند و هرطور شده او را بكشتن دهد . در مجلسى كه سياوش آراسته بود نزد گرسيوز هنرنمائيهاى زيادى كرد و به‌ويژه هنرنمائى او در چوگان‌بازى باعث شگفتى گرسيوز شد و بيشتر آتش كينه او را نسبت به سياوش برافروخت :
چو گرسيوز آمد بينداخت گوى * سپهبد سوى گوى بنهاد روى چو او گوى در خم چوگان گرفت * هم آورد او خاك ميدان گرفت ز چوگان او گوى شد ناپديد * تو گفتى سپهرش همى بركشيد
گذشته از سياوش كه چوگان را بسيار خوب بازى كرد ( ش 56 ) گردان ديگر ايرانى هم كه در خدمت سياوش بودند چوگانرا بهتر از