عنان تكاور هميداشت نرم * هميريخت از ديدگان آب گرم
به دو گفت پيران كه « اى شهريار * چه بودت كه گشتى چنين سوكوار ؟ »
چنين داد پاسخ كه « چرخ بلند * دلم كرد پردرد و جانم نژند »
سياوش ضمن گفتگو با پيران پيشبينىهائى كرد و درد دلش را به پدرزنش پيران گفت :
« نبايد مرا شاد بودن بسى * نشيند برينكاخ ديگر كسى
« نه من شاد باشم نه فرزند من * نه پرمايه گردى ز پيوند من
« نباشد مرا زندگانى دراز * ز كاخ و ز ايوان شوم بىنياز
« چنين است راز سپهر بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند
« همه راز من آشكاراى تست * كه بيدار دل باشى و تندرست
« من آگاهى از فر يزدان دهم * هم از راز چرخ بلند آگهم
« تو اى گرد پيران بسيار هوش * بدين گفتها پهن بگشاى گوش
« فراوان بدين نگذرد روزگار * كه بر دست بيدار دل شهريار
« شوم زار من كشته بر بيگناه * كسى ديگر آيد بدين تاج و گاه
« تو پيمان همان دارى و راى راست * و ليكن فلك را جز اينست خواست
« ز گفتار بدگوى و ز بخت بد * چنين بيگنه بر سرم بد رسد
« به ايران رسد زود اين گفتگوى * كس آيد بتوران بدين جستجوى
« برآشوبد ايران و توران بهم * ز كينه شود زندگانى دژم
« پس از جنگ گردد سراسر زمين * زمانه شود پر ز شمشير كين
« بسى سرخ و زرد و سياه و بنفش * كز ايران بتوران ببينى درفش
« بسى غارت و بردن خواسته * پراكندن گنج آراسته
« بسا كشورا كان بپاى ستور * بكوبند و گردد بجوى آب شور
« سپهدار توران ز كردار خويش * پشيمان شود هم ز گفتار خويش
« پشيمانى آنگه نداردش سود * كه برخيزد از بوم آباد دود
« از ايران و توران برآيد خروش * جهانى ز خون من آيد به جوش
« جهاندار بر چرخ چونين نبشت * بفرمان او بر دهد هرچه كشت
« بيا تا بشادى دهيم و خوريم * چو گاه گذشتن بود بگذريم
« چه بندى دل اندر سراى سپنج * چه نازى بگنج و چه نالى ز رنج ؟
« كزان گنج ديگر كسى برخورد * جهاندار دشمن چرا پرورد ؟ »
سالى گذشت سياوش از جريره صاحب پسرى شد و او را فرود نام نهاد . بارگاه سياوش و شهرهائى كه ساخته بود نقل مجلس شد و دهانبدهان گشت تا به گوش افراسياب رسيد . از آب و هوا و موقعيت