تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
عنان تكاور هميداشت نرم * هميريخت از ديدگان آب گرم به دو گفت پيران كه « اى شهريار * چه بودت كه گشتى چنين سوكوار ؟ » چنين داد پاسخ كه « چرخ بلند * دلم كرد پردرد و جانم نژند »
سياوش ضمن گفتگو با پيران پيش‌بينىهائى كرد و درد دلش را به پدرزنش پيران گفت :
« نبايد مرا شاد بودن بسى * نشيند برينكاخ ديگر كسى « نه من شاد باشم نه فرزند من * نه پرمايه گردى ز پيوند من « نباشد مرا زندگانى دراز * ز كاخ و ز ايوان شوم بىنياز « چنين است راز سپهر بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند « همه راز من آشكاراى تست * كه بيدار دل باشى و تندرست « من آگاهى از فر يزدان دهم * هم از راز چرخ بلند آگهم « تو اى گرد پيران بسيار هوش * بدين گفتها پهن بگشاى گوش « فراوان بدين نگذرد روزگار * كه بر دست بيدار دل شهريار « شوم زار من كشته بر بيگناه * كسى ديگر آيد بدين تاج و گاه « تو پيمان همان دارى و راى راست * و ليكن فلك را جز اينست خواست « ز گفتار بدگوى و ز بخت بد * چنين بيگنه بر سرم بد رسد « به ايران رسد زود اين گفتگوى * كس آيد بتوران بدين جستجوى « برآشوبد ايران و توران بهم * ز كينه شود زندگانى دژم « پس از جنگ گردد سراسر زمين * زمانه شود پر ز شمشير كين « بسى سرخ و زرد و سياه و بنفش * كز ايران بتوران ببينى درفش « بسى غارت و بردن خواسته * پراكندن گنج آراسته « بسا كشورا كان بپاى ستور * بكوبند و گردد بجوى آب شور « سپهدار توران ز كردار خويش * پشيمان شود هم ز گفتار خويش « پشيمانى آنگه نداردش سود * كه برخيزد از بوم آباد دود « از ايران و توران برآيد خروش * جهانى ز خون من آيد به جوش « جهاندار بر چرخ چونين نبشت * بفرمان او بر دهد هرچه كشت « بيا تا بشادى دهيم و خوريم * چو گاه گذشتن بود بگذريم « چه بندى دل اندر سراى سپنج * چه نازى بگنج و چه نالى ز رنج ؟ « كزان گنج ديگر كسى برخورد * جهاندار دشمن چرا پرورد ؟ »
سالى گذشت سياوش از جريره صاحب پسرى شد و او را فرود نام نهاد . بارگاه سياوش و شهرهائى كه ساخته بود نقل مجلس شد و دهان‌بدهان گشت تا به گوش افراسياب رسيد . از آب و هوا و موقعيت