تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
زمين باغ گشت از كران تا كران * ز شادى و آواز رامشگران برين كار بگذشت يك هفته نيز * سپهبد بياراست بسيار چيز ز دينار وز بدره‌هاى درم * ز پوشيدنيها و از بيش‌وكم از آن مرز تا پيش درياى چين * همه نام بردند شهر و زمين بفرسنگ صد بود بالا اوى * نشايست پيمود پهناى اوى نوشتند منشور بر پرنيان * همه پادشاهى برسم كيان بكاخ سياوش فرستاد شاه * ابا تخت زرين و زرين‌كلاه چنين نيز يكسال با داد و مهر * هميگشت بيرنج گردان سپهر
سپس فرستاده‌اى از سوى افراسياب به سوى سياوش رفت و پيام افراسياب و بخشيدن قسمتى از خاك توران را به سياوش داد :
« از ايدر ترا داده‌ام تا به چين * يكى گرد برگرد و بنگر زمين « بشهرى كه آرام و راى آيدت * همه آرزوها به جاى آيدت « بشادى بباش و به نيكى بمان * ز رامش مپرداز دل يكزمان »
سياوش از شنيدن سخنان فرستادهء افراسياب خوشحال شد و به پيران كه همراهش بود گفت : « جائى را كه افراسياب به من داده است بسيار آباد و خوش آب و هواست و درختان بسيار دارد و هوايش معتدل و زمينش پربار است اكنون كه مالك اين سرزمين شده‌ام تصميم گرفته‌ام شهرهائى در آن بنا كنم . » سياوش در اين سرزمين دو شهر زيباى « گنگ‌دژ » و « سياوشگرد » را بنا كرد :
سياوش به پيران زبان برگشاد * كه « اينست بروبوم فرخ نهاد « بسازم من ايدر يكى خوب جاى * كه باشد بشادى مرا دلگشاى « نشستنگهى برفرازم به ماه * چنان چون بود درخور تاج و گاه « يكى شهر سازم بدين جاى من * كه خيره بمانند از آن انجمن »
هنگامى كه سياوش مشغول شهرسازى بود به او الهام شد كه عمر زيادى ندارد و به زودى كشته مىشود اين بود كه ضمن ساختن كاخ خود آرامگاهى نيز براى خود ساخت كه بسيار مجلل بود :
بسى رنج برد اندران جايگاه * ز بهر بزرگى و تخت و كلاه بنا كرد جاى چنان دلگشاى * يكى شارسان اندران خوبجاى به دو كاخ و ميدان و ايوان بساخت * درختان بسيارش اندر نشاخت بسازيد جائى چنان چون بهشت * گل و سنبل و نرگس و لاله كشت از آن جاى خرم چو گشتند باز * سياوش همى بود با دل براز
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 457 | غلامرضا معصومى