داشتند . سياوش مدتى در توران به شكار و چوگان و ( ش 56 ) ورزش گذرانيد و پس از چندى با دختر بزرگ پيران ويسه يعنى « جريره » عروسى كرد . و راهنماى اين ازدواج هم خود پيران بود :
« يكى زن نگه كن سزاوار خويش * از ايران بنه درد و تيمار خويش
« پس پردهء شهريار جهان * سه ماهند با زيور اندر نهان
« سه اندر شبستان گرسيوزند * كه از مام و از باب با پروزند
« پس پردهء من چهارند خرد * چو بايد ترا بنده بايد شمرد
« از ايشان جريره است مهتر بسال * كه از خوبرويان ندارد همال
« اگر راى باشد ترا بندهايست * به پيش تو اندر پرستندهايست »
سياوش در جواب پيران ميگويد من دوست دارم با خانوادهء تو وصلت كنم چون تو به من خيلى محبت كردى من جريره را براى همسرى خود انتخاب ميكنم :
سياوش به دو گفت « دارم سپاس * مرا همچو فرزند خود مىشناس
« ز خوبان جريره مرا درخور است * كه پيوندم از خان تو بهتر است »
پس از اينكه سياوش با جريره ازدواج كرد مدتى گذشت براى اينكه پيران بيشتر به سياوش و افراسياب نزديك شود به سياوش پيشنهاد مىكند كه دختر افراسياب فرنگيس را بزنى بگيرد و وسايل ازدواج را هم پيران فراهم مىكند و با افراسياب در اينباره صحبت مىنمايد و فرنگيس هم از اين پيشنهاد خشنود به نظر ميرسد و بالاخره آنها باهم عروسى ميكنند :
بنزد فرنگيس بردند چيز * زبانها پر از آفرين بود نيز
سر مشگ بر گل بياراستند * چنين هفت روزش بپيراستند
بيامد فرنگيس چون ماه نو * بنزديك آن تاجور شاه نو
خور و ماه باهم چو پيوسته شد * دل هر دو بر يكدگر بسته شد
سياوش چو روى فرنگيس ديد * سر پاى آن ماه چون بنگريد
قدى ديد سرو و رخى ديد ماه * فروهشته دربر دو زلف سياه
دو رخسار زيباش چون دو قمر * دو چشمش ستاره به وقت سحر
دهان و لبش بود گوهرفشان * سخن گفتنش بود گوهرنشان
فرشته بخوى و چو عنبر ببوى * بدل مهربان و بجان مهرجوى
نبود اندرو نيز يك چيز زشت * تو گفتى مگر حور بود از بهشت