« اگر مهر دارى بدان انجمن * نخواهى كه خوانند پيمانشكن
« سپه طوس را ده تو خود بازگرد * نهء مرد پرخاش و جنگ و نبرد »
چون اين نامه به سياوش رسيد سياوش از تهمتهاى بىجائى كه پدرش به او زده بود ناراحت شد و انديشيد كه كدام راه را انتخاب كند .
آيا جنگ كند و پيمان بشكند يا پيش پدرش برگردد . و از طرفى فكر ميكرد اگر پيش پدر برگردد دوباره با سودابه روبرو مىشود . سياوش چون فرار از جنگ را ننگ ميدانست پيشنهاد پدرش را پذيرفت ولى صبر نكرد كه طوس بلشگرگاه برسد . گروگانها را با صد نفر كه از طرف افراسياب براى بستن پيمان صلح به او داده شده بود همراه يكى از سرداران خود زنگه نزد افراسياب فرستاد و خواهش كرد كه راه گريزى به او بدهند . چون سياوش نميخواست از جنگ فرار كند و نه ميخواست كه پيمانشكن بشمار آيد زيرا پيمانشكنى را گناه بزرگى ميشمرد . و از طرفى هم او ميخواست ديگر پيش پدرش برنگردد تا با سودابه روبرو نشود . تقاضاى سياوش از افراسياب اين بود :
« چنين كى پسندد ز من كردگار * كجا بر دهد گردش روزگار ؟
« شوم گوشهء جويم اندر جهان * كه نامم ز كاووس ماند نهان
« تو اى نامور زنگهء شاوران * بياراى دل را برنج گران
« برو شاه توران سپه را بگوى * كزين كار ما را چه آيد به روى
« از اين آشتى جنگ بهر من است * همه نوش تو درد و زهر من است
« ز پيمان تو سر نكردم تهى * و گرچه بمانم ز تخت مهى
« جهاندار يزدان پناه من است * زمين تخت و گردون كلاه من است
« يكى راه بگشاى تا بگذرم * به به جائى كه كرد ايزد آبشخورم
« يكى كشورى جويم اندر جهان * كه نامم ز كاووس گردد نهان »
زنگه با گروگانها نزد افراسياب رفت و پيشنهاد سياوش را گفت . افراسياب با سردار نامى خود پيران ويسه مشورت كرد و بالاخره موافقت شد كه سياوش به توران برود و مانند فرزندى نزد افراسياب زندگى كند . سياوش از اين توافق خوشحال شد و فرماندهى لشگر ايران را تا آمدن طوس به بهرام سپرد و خود بجانب توران رفت .
افراسياب و پيران ويسه به او خوشآمد گفتند و مقدم او را عزيز