واگذار كرد با نظر رستم سياوش نامهاى به كاووس شاه نوشت و چگونگى صلح و آشتى با توران را تعريف كرد و اين نامه را رستم پيش كاووس شاه برد ولى از آن جائى كه ميبايست خون سياوش ريخته شود كاووس شرايط آشتى را نپذيرفت و نسبت به رستم هم بيمهرى كرد و فكر نمود كه رستم سستى كرده و يا ترسيده است كه با افراسياب جنگ كند و خشمگين شد و گفت :
بنزد سياوش فرستم كنون * يكى مرد با دانش و پرفسون
بفرمايمش كاتشى كن بلند * ببند گران پاى تركان ببند
پس آن بستگانرا سوى ما فرست * كه سرشان بخواهم ز تن برگسست
كاووس شاه برستم گفت تو چرا صلح را قبول كردى اگر از جنگ با افراسياب وحشت دارى فرماندهى سپاه را به طوس مىدهم .
رستم ناراحت شد و از كاووس شاه قهر كرد و به زابلستان رفت .
كاووس طوس را به سردارى سپاه گماشت و در جواب نامهء سياوش كه رستم آورده بود نوشت « اگر تو هم از جنگ با افراسياب واهمه دارى فرماندهى سپاه را به طوس واگذار كن و خود نزد ما بيا » .
غمى گشت رستم به آواز گفت * كه « گردون سر من نيارد نهفت
« اگر طوس جنگىتر از رستم است * چنان دان كه رستم ز گيتى كم است »
بگفت اين و بيرون شد از پيش اوى * پر از خشم جان و پرآژنگ روى
سوى سيستان روى بنهاد تفت * ابا لشگر خويش برگشت و رفت
و اما نامهء كاووس شاه به سياوش :
يكى نامه فرمود پرخشم و جنگ * پيامى بكردار تير خدنگ
« ترا اى جوان تندرستى و بخت * بماناد همواره با تاج و تخت
« شنيدى كه دشمن بايران چه كرد * چو پيروز شد روزگار نبرد
« منه با جوانى سر اندر فريب * گر از چرخ گردون نخواهى نهيب
« گروگان كه دارى بدرگه فرست * ببند گران كن سر و پا و دست
« نرفت ايچ با من سخن زاشتى * ز فرمان من روى برگاشتى
« تو با ماهرويان بياميختى * ببازى و از جنگ بگريختى
« در بىنيازى به شمشير جوى * بكوشش بود شاه را آبروى
« چو طوس سپهبد رسد پيش تو * بسازد چو بايد كموبيش تو
« تو شو كين و آويختن را بساز * از ايندر سخنها مگردان دراز