تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
« ز پيوستهء خون بنزديك اوى * ببين تا كدامند صد نامجوى « گروگان فرستد بنزديك ما * كند روشن اين راى تاريك ما « چو اين كرده باشيم نزديك شاه * فرستاده بايد يكى نيكخواه « برد نزد كاووس شاه آگهى * مگر مغز او گردد از كين تهى » چنين گفت رستم كه « اينست راى * جز اين روى پيمان نيايد بجاى » بشبگير گرسيوز آمد بدر * بسر بر كلاه و ببسته كمر سياوش به دو گفت « چون بود دوش * ز لشگرگه گشن چندين خروش ؟ »
سياوش شرايط آشتى را بگرسيوز گفت و پيشنهاد كرد كه اگر در آشتى كردن افراسياب نيرنگى نيست شرايط ما را جهت آشتى كردن خواهد پذيرفت و آن اينست كه صد نفر از پهلوانان افراسياب و نزديكان او كه رستم نامشان را ميداند بعنوان گروگان پيش سياوش بمانند تا قرارداد صلح بسته شود و تو بتوران روى و از اين شرايط افراسياب را آگاه كنى و من هم پدرم كاووس شاه را مطلع گردانم و نظر او را نيز بدانم :
وزان پس به دو گفت « كز كار تو * پرانديشه بودم ز گفتار تو « اگر زيرنوش اندرون زهر نيست * دلت را ز رنج و زيان بهر نيست « ز گردان كه رستم بداند همى * كجا نامشان بر تو خواند همى « بر من فرستى برسم نوا * كه باشد بگفتار تو بر گوا « و ديگر از ايران‌زمين هرچه هست * كه آن شهرها را تو دارى بدست « بپردازى و خود بتوران شوى * ز جنگ و ز كين‌آوران بغنوى » فرستاد گرسيوز اندر زمان * فرستادهء را چو باد دمان به دو گفت « خيره منه سر بخواب * برو تازيان نزد افراسياب « بگويش كه من نيز بشتافتم * كنون هرچه جستم همه يافتم « گروگان ميخواهد از شهريار * چو خواهى كه برگردد از كارزار » فرستاده آمد بدادش پيام * ز شاه و ز گرسيوز نيكنام بدانسان كه رستم همى نام برد * ز خويشان نزديك صد برشمرد بر شاه ايران فرستادشان * بسى خلعت و نيكوئى دادشان بخارا و سند و سمرقند و چاج * سپيجاب و آن كشور و تخت عاج تهى كرد و شد با سپه سوى كنگ * بهانه نجست و فريب و درنگ
چون افراسياب شرايط صلح و آشتى را پذيرفت و گروگانها را پيش سياوش فرستاد و شهرهائى را كه قبلا متصرف شده بود بايران