تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
« دو بهر از جهان زير پاى منست * بايران و توران سراى منست « نگه كن كه چندين ز كندآوران * بيارند هر سال باژ گران « گر ايدونكه باشيد همداستان * برستم فرستم يكى داستان « در آشتى با سياوش نيز * بكوبم فرستم ز هرگونه چيز » سران يك‌بيك پاسخ آراستند * همه خوبى و آشتى خواستند همه بازگشتند سر پر ز داد * نيامد كسى را غم و رنج ياد
آنگاه افراسياب گرسيوز را طلبيد تا با هدايائى به جانب سياوش به بلخ رود و به او بگويد كه ما جنگ نداريم . گرسيوز با اسبان و هداياى گران‌قيمت به همراه 200 نفر از غلامان و كنيزان افراسياب بسوى سياوش و رستم رفتند و پيشنهاد صلح كردند :
به گرسيوز آنگه چنين گفت شاه * كه « ببسيچ كار و به‌پيماى راه « بنزد سياوش برخاسته * ز هر چيز گنجى بياراسته « غلام و كنيزك ببر هم دويست * بگويش كه با تو مرا جنگ نيست « بپرسش فراوان و با او بگوى * كه « ما سوى ايران نكرديم روى « ز چين تا لب رود جيحون مراست * بسغديم و اين پادشاهى جداست « ز يزدان برآنگونه دارم اميد * كه آورد روز خرام نويد « بتخت تو آرام گيرد جهان * شود جنگ و ناخوبى اندر نهان »
رستم و سياوش يكهفته مشورت كردند تا پاسخ افراسياب را بدهند يا صلح كنند يا جنگ را ترجيح دهند بالاخره بر آن شدند كه براى جلوگيرى از خدعه و نيرنگ افراسياب به او پيشنهاد كنند كه يكصد نفر از خويشان و سرداران سپاهش را بعنوان گروگان نزد سياوش بفرستد تا قرار صلح بگذراند :
چو گرسيوز آمد بنزديك شاه * بفرمود تا برگشودند راه سياوش را ديد و بر پاى خاست * رخش پر ز خشم و دلش پر ز باك بفرمود تا هديه برداشتند * به پيش سياوش بگذاشتند تهمتن به دو گفت « يكهفته شاد * بباشيم تا پاسخ آريم ياد « بدين خواهش انديشه بايد بسى * همان نيز پرسيدن از هر كسى » سياوش با رستم پيلتن * برفتند دور از بر انجمن نشستند بيدار هر دو بهم * سگالش گرفتند بر بيش و كم سياوش ز رستم بپرسيد و گفت * كه « اين راز بيرون كشيم از نهفت « كه اين آشتىجستن از بهر چيست * نگه كن كه ترياك اين زهر چيست
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 452 | غلامرضا معصومى