« دو بهر از جهان زير پاى منست * بايران و توران سراى منست
« نگه كن كه چندين ز كندآوران * بيارند هر سال باژ گران
« گر ايدونكه باشيد همداستان * برستم فرستم يكى داستان
« در آشتى با سياوش نيز * بكوبم فرستم ز هرگونه چيز »
سران يكبيك پاسخ آراستند * همه خوبى و آشتى خواستند
همه بازگشتند سر پر ز داد * نيامد كسى را غم و رنج ياد
آنگاه افراسياب گرسيوز را طلبيد تا با هدايائى به جانب سياوش به بلخ رود و به او بگويد كه ما جنگ نداريم . گرسيوز با اسبان و هداياى گرانقيمت به همراه 200 نفر از غلامان و كنيزان افراسياب بسوى سياوش و رستم رفتند و پيشنهاد صلح كردند :
به گرسيوز آنگه چنين گفت شاه * كه « ببسيچ كار و بهپيماى راه
« بنزد سياوش برخاسته * ز هر چيز گنجى بياراسته
« غلام و كنيزك ببر هم دويست * بگويش كه با تو مرا جنگ نيست
« بپرسش فراوان و با او بگوى * كه « ما سوى ايران نكرديم روى
« ز چين تا لب رود جيحون مراست * بسغديم و اين پادشاهى جداست
« ز يزدان برآنگونه دارم اميد * كه آورد روز خرام نويد
« بتخت تو آرام گيرد جهان * شود جنگ و ناخوبى اندر نهان »
رستم و سياوش يكهفته مشورت كردند تا پاسخ افراسياب را بدهند يا صلح كنند يا جنگ را ترجيح دهند بالاخره بر آن شدند كه براى جلوگيرى از خدعه و نيرنگ افراسياب به او پيشنهاد كنند كه يكصد نفر از خويشان و سرداران سپاهش را بعنوان گروگان نزد سياوش بفرستد تا قرار صلح بگذراند :
چو گرسيوز آمد بنزديك شاه * بفرمود تا برگشودند راه
سياوش را ديد و بر پاى خاست * رخش پر ز خشم و دلش پر ز باك
بفرمود تا هديه برداشتند * به پيش سياوش بگذاشتند
تهمتن به دو گفت « يكهفته شاد * بباشيم تا پاسخ آريم ياد
« بدين خواهش انديشه بايد بسى * همان نيز پرسيدن از هر كسى »
سياوش با رستم پيلتن * برفتند دور از بر انجمن
نشستند بيدار هر دو بهم * سگالش گرفتند بر بيش و كم
سياوش ز رستم بپرسيد و گفت * كه « اين راز بيرون كشيم از نهفت
« كه اين آشتىجستن از بهر چيست * نگه كن كه ترياك اين زهر چيست