تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
از افراسياب امان خواست تا خوابش را آنطور كه حقيقت دارد بازگو كند وى امان يافت و چنين گفت :
به بيدارى اكنون سپاهى گران * از ايران بيايد دلاور سران يكى شاهزاده به پيش اندرون * جهانديده با او بسى رهنمون كه بر طالعش بر كسى نيست شاه * كند بوم‌وبر را بما بر تباه « اگر با سياوش كند شاه جنگ * چو ديبه شود روى گيتى برنگ « ز تركان نماند كسى را بگاه * غمين گردد از جنگ او پادشاه « و گر او شود كشته بر دست شاه * بتوران نماند سر و تختگاه « سراسر پرآشوب گردد زمين * ز بهر سياوش بجنگ و به كين « بدانگاه ياد آيدت راستى * كه ويران شود كشور از كاستى « جهاندار اگر مرغ گردد بپر * برين چرخ گردون نيابد گذر « برينسان گذر كرد خواهد سپهر * گهى پر ز خشم و گهى پر ز مهر » غمين شد چو بشنيد افراسياب * نكرد ايچ بر جنگ جستن شتاب بگرسيوز آن رازها برگشاد * نهفته سخنها هميكرد ياد كه « گر من بجنگ سياوش سپاه * نرانم نيايد كسى كينه‌خواه « نه او كشته آيد بجنگ و نه من * برآسايد از گفتگوى انجمن « بجاى جهان جستن و كارزار * مبادم بجز آشتى هيچ‌كار « فرستم به نزديك او سيم و زر * هم از تاج و تخت و فراوان گهر « مگر كاين بلاها ز من بگذرد * كه ترسم روانم فرو پژمرد « چو چشم زمانه بدوزم بگنج * سزد گر سپهرم ندارد برنج « نخواهم زمانه جز آن كو نبشت * چنان رست بايد كه گردون بكشت . »
آنگاه افراسياب سران سپاه را پيش ميخواند و از جنگهائى كه كرده است و از دلاوريهاى خويش براى آنها تعريف مىكند و اين موضوع را هم با آنها در ميان ميگذارد كه بهتر است از جنگ با سياوش صرفنظر شود چون ممكن است عاقبت خوبى نداشته باشد . صلاح در اين است كه با سياوش صلح كنيم و برايش هدايائى بفرستيم و با او دوست شويم . سپاهيان هم گفته شاه را تصديق ميكنند و همه در طلب آشتى با سياوش ميشوند :
« مرا سير شد دل ز جنگ و بدى * همى جست خواهم ره ايزدى « كنون دانش و داد باز آوريم * بجاى غم و رنج ناز آوريم « برآسايد از ما زمانى جهان * نبايد كه مرگ آيد از ناگهان