از افراسياب امان خواست تا خوابش را آنطور كه حقيقت دارد بازگو كند وى امان يافت و چنين گفت :
به بيدارى اكنون سپاهى گران * از ايران بيايد دلاور سران
يكى شاهزاده به پيش اندرون * جهانديده با او بسى رهنمون
كه بر طالعش بر كسى نيست شاه * كند بوموبر را بما بر تباه
« اگر با سياوش كند شاه جنگ * چو ديبه شود روى گيتى برنگ
« ز تركان نماند كسى را بگاه * غمين گردد از جنگ او پادشاه
« و گر او شود كشته بر دست شاه * بتوران نماند سر و تختگاه
« سراسر پرآشوب گردد زمين * ز بهر سياوش بجنگ و به كين
« بدانگاه ياد آيدت راستى * كه ويران شود كشور از كاستى
« جهاندار اگر مرغ گردد بپر * برين چرخ گردون نيابد گذر
« برينسان گذر كرد خواهد سپهر * گهى پر ز خشم و گهى پر ز مهر »
غمين شد چو بشنيد افراسياب * نكرد ايچ بر جنگ جستن شتاب
بگرسيوز آن رازها برگشاد * نهفته سخنها هميكرد ياد
كه « گر من بجنگ سياوش سپاه * نرانم نيايد كسى كينهخواه
« نه او كشته آيد بجنگ و نه من * برآسايد از گفتگوى انجمن
« بجاى جهان جستن و كارزار * مبادم بجز آشتى هيچكار
« فرستم به نزديك او سيم و زر * هم از تاج و تخت و فراوان گهر
« مگر كاين بلاها ز من بگذرد * كه ترسم روانم فرو پژمرد
« چو چشم زمانه بدوزم بگنج * سزد گر سپهرم ندارد برنج
« نخواهم زمانه جز آن كو نبشت * چنان رست بايد كه گردون بكشت . »
آنگاه افراسياب سران سپاه را پيش ميخواند و از جنگهائى كه كرده است و از دلاوريهاى خويش براى آنها تعريف مىكند و اين موضوع را هم با آنها در ميان ميگذارد كه بهتر است از جنگ با سياوش صرفنظر شود چون ممكن است عاقبت خوبى نداشته باشد .
صلاح در اين است كه با سياوش صلح كنيم و برايش هدايائى بفرستيم و با او دوست شويم . سپاهيان هم گفته شاه را تصديق ميكنند و همه در طلب آشتى با سياوش ميشوند :
« مرا سير شد دل ز جنگ و بدى * همى جست خواهم ره ايزدى
« كنون دانش و داد باز آوريم * بجاى غم و رنج ناز آوريم
« برآسايد از ما زمانى جهان * نبايد كه مرگ آيد از ناگهان