مرا نيز در گوشهاى از آن بيابان به پا كرده بودند ناگهان بادى شديد وزيد و درفش مرا سرنگون كرد و قشونى از ايران بر من و لشكريانم چيره شدند و از كشته پشته ساختند و پهلوان نامدارى از لشكريان ايران مرا اسير كرد و دستبسته نزد شاه كاووس برد جوان زيبا و خوشاندامى كه در كنار شاه نشسته بود مرا با شمشيرش به دو نيم كرد و در اين هنگام من آشفته شدم و از خواب پريدم و از تخت به زير افتادم :
چو يك بهره بگذشت از تيرهشب * چنان چون كسى كان بلرزد ز تب
خروشى برآمد ز افراسياب * بلرزيد بر جاى آرام و خواب
فكند از سر تخت خود را به خاك * برآمد ز جانش آتش سهمناك
پرستندگان نيز برخاستند * بهر سو يكى غلغل آراستند
زمانى برآمد چو آمد به هوش * جهان ديد با ناله و با خروش
نهادند شمع و برآمد بتخت * همى بود لرزان چو شاخ درخت
علت را گرسيوز پرسيد و او چنين ادامه داد :
بپرسيد گرسيوز نامجوى * كه « بگشاى لب وين شگفتى بگوى
چنين گفت پرمايه افراسياب * كه « هرگز كسى اين نبيند بخواب
« چنان چون شب تيره من ديدهام * ز پير و جوان نيز نشنيدهام
« بيابان پر از مار ديدم بخواب * زمين پر ز گرد آسمان پرعقاب
« سراپردهء من زده بر كران * بگردش سپاهى ز كندآوران
« يكى باد برخاستى پر ز گرد * درفش مرا سرنگونسار كرد
« برفتى ز هر سو يكى رود خون * سراپرده و خيمه گشتى نگون
« وزين لشگر من چو سيصد هزار * بريده سران و تن افكنده خوار
« سپاهى از ايران چو باد دمان * چه نيزه بدست و چه تير و كمان
« همه نيزههاشان سرآورده بار * وزان هر سوارى سرى در كنار
« برانگيختندم ز جاى نشست * مرا تاختندى همه بسته دست
« مرا پيش كاووس بردى دمان * يكى باد سر نامور پهلوان
« جوانى دو رخساره مانند ماه * نشسته بدى نزد كاووس شاه
« دميدى بكردار غرنده ميغ * ميانم به دو نيم كردى بتيغ
« خروشيدمى من فراوان ز درد * مرا ناله و درد بيدار كرد »
مؤبدان همه يكدل و يكزبان گفتند كه تو نبايد با سياوش جنگ كنى و بهتر است كه از در آشتى برآئى زيرا خوابگزاران و معبرين جنگ افراسياب را با سياوش صلاح ندانسته بودند . يكى از معبرين