تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
خواست كه در همانجا بماند يا از جيحون بگذرد و به توران برود :
سياوش در بلخ شد با سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه نوشتند نامه بمشك و عبير * چنان چون سزاوار بد بر حرير نخست آفرين كرد بر دادگر * « كزويست نيرو و فر و هنر « كسى را كه خواهد برآرد بلند * دگر را كند سوكوار و نژند « چرا نه بفرمان او در نه چون * خرد كرد بايد بدين رهنمون « از آن دادگر كو جهان آفريد * ابا آشكارا نهان آفريد « همه آفرين كرد بر شهريار * همه نيكوئى باد فرجام كار « ببلخ آمدم شاد و پيروزبخت * بفر جهاندار با تاج و تخت « سه روز اندرين جنگ شد روزگار * چهارم ببخشود پروردگار « كنون تا به جيحون سپاه من است * جهان زير فر كلاه من است « بسغد است با لشكر افراسياب * سپاه و سپهبد بر اين روى آب « گر ايدونكه فرمان دهد شهريار * سپه بگذرانم كنم كارزار »
كاووس شاه نامهء سياوش را خواند و چون پيش‌بينى ميكرد كه ممكن است نتواند با افراسياب برابرى كند دستور داد تا سپاه ايران در همانجا بماند :
چو نامه بر شاه ايران رسيد * سر و تاج و تختش به كيوان رسيد به يزدان پناهيد از او جست بخت * بدان تا ببار آيد آن نو درخت بشادى يكى نامه پاسخ نوشت * چو روشن بهار و چو خرم بهشت كه « از آفرينندهء هور و ماه * جهاندار بخشندهء تاج و گاه « ترا جاودان شادمان باد دل * ز درد و بلا گشته آزاد دل « هميشه هنرمند بادا تنت * رسيده بكام آن دل روشنت « از آن‌پس كه پيروز گشتى بجنگ * به كار اندرون كرد بايد درنگ « نبايد پراكنده كردن سپاه * بپيماى راه و بياراى گاه « مكن هيچ در جنگ جستن شتاب * بجنگ تو آيد خود افراسياب »
از طرفى افراسياب خواب هولناكى ديد و او كه پس از برگشت گرسيوز خود مصمم شده بود به جنگ سياوش آيد ديگر نتوانست تصميم بگيرد . با وجوديكه افراسياب فرمان بسيج داده بود كه صبح زود بسوى بلخ برود با ديدن آن خواب به كلى تصميم خود را عوض كرد و آن خواب چنين بود كه به گرسيوز و خوابگويان تعريف كرد : « خواب ديدم بيابان پر از مار و عقرب بود و خيمه و خرگاه