تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
من او را عزيز ميدارم و همراه او بجنگ افراسياب ميروم :
تهمتن به دو گفت « من بنده‌ام * سخن هرچه گوئى نيوشنده‌ام « سياوش چو چشم و روان منست * سر تاج او آسمان من است » چو بشنيد از او آفرين كرد و گفت * كه « با جان پاكت خرد باد جفت » گزين كرد از آن نامداران سوار * دليران جنگى سه ره ده هزار بفرمود تا جمله بيرون شدند * ز پهلو سوى دشت و هامون شدند تو گفتى كه اندر زمين جاى نيست * كه بر خاك او نعل را پاى نيست سر اندر سپهر اختر كاويان * چو ماه درخشنده اندر ميان ز پهلو برون رفت كاووس شاه * يكى تيز برگشت گرد سپاه يكى آفرين كرد پرمايه كى * كه « اى نامداران فرخنده‌پى « مبادا جز از بخت همراهتان * شده تيره ديدار بدخواهتان « به نيك‌اختر و تندرستى شدن * به پيروزى و شاد بازآمدن » دو ديده پر از آب كاووس شاه * همى بود يك روز با او به راه سرانجام مر يكدگر را كنار * گرفتند هر دو چو ابر بهار ز ديده همى خون فروريختند * بزارى خروشى برانگيختند گواهى همى داد دل در شدن * كه ديدار از اين پس نخواهد بدن چنين است كردار گردنده دهر * گهى نوش بار آورد گاه زهر سوى گاه بنهاد كاووس روى * سياوش با لشكر جنگجوى از ايران سوى زابلستان كشيد * ابا پيلتن سوى دستان كشيد همى بود يكچند با رود و مى * بنزديك دستان فرخنده پى چو يك ماه بگذشت لشكر براند * گو پيلتن رفت و دستان بماند وزان پس بيامد بنزديك بلخ * نيازرد كس را بگفتار تلخ چو ايران سپاه اندر آمد بتنگ * بدروازهء بلخ برخاست جنگ دو جنگ گران كرده شد در سه روز * چهارم سياوش لشكر فروز پياده فرستاده بر هر درى * ببلخ اندر آمد گران لشكرى
سياوش و رستم با سپاهى گران به طرف مرز ايران و توران در حركت بودند ، تا به بلخ رسيدند . به تورانيان خبر رسيد كه سپاه ايران به سردارى سياوش و همراهى رستم به جنگ آنها آمده‌اند . گرسيوز كه برادر افراسياب بود و فرماندهى سپاه توران را به عهده داشت براى مقابله با لشگر ايران آمد و چون تاب مقاومت و زورآزمائى با سياوش را نداشت گريزان شد و با سپاه خويش بتوران برگشت . سياوش نامه‌اى به پدرش نوشت و پيروزى خود را خبر داد و از او