من او را عزيز ميدارم و همراه او بجنگ افراسياب ميروم :
تهمتن به دو گفت « من بندهام * سخن هرچه گوئى نيوشندهام
« سياوش چو چشم و روان منست * سر تاج او آسمان من است »
چو بشنيد از او آفرين كرد و گفت * كه « با جان پاكت خرد باد جفت »
گزين كرد از آن نامداران سوار * دليران جنگى سه ره ده هزار
بفرمود تا جمله بيرون شدند * ز پهلو سوى دشت و هامون شدند
تو گفتى كه اندر زمين جاى نيست * كه بر خاك او نعل را پاى نيست
سر اندر سپهر اختر كاويان * چو ماه درخشنده اندر ميان
ز پهلو برون رفت كاووس شاه * يكى تيز برگشت گرد سپاه
يكى آفرين كرد پرمايه كى * كه « اى نامداران فرخندهپى
« مبادا جز از بخت همراهتان * شده تيره ديدار بدخواهتان
« به نيكاختر و تندرستى شدن * به پيروزى و شاد بازآمدن »
دو ديده پر از آب كاووس شاه * همى بود يك روز با او به راه
سرانجام مر يكدگر را كنار * گرفتند هر دو چو ابر بهار
ز ديده همى خون فروريختند * بزارى خروشى برانگيختند
گواهى همى داد دل در شدن * كه ديدار از اين پس نخواهد بدن
چنين است كردار گردنده دهر * گهى نوش بار آورد گاه زهر
سوى گاه بنهاد كاووس روى * سياوش با لشكر جنگجوى
از ايران سوى زابلستان كشيد * ابا پيلتن سوى دستان كشيد
همى بود يكچند با رود و مى * بنزديك دستان فرخنده پى
چو يك ماه بگذشت لشكر براند * گو پيلتن رفت و دستان بماند
وزان پس بيامد بنزديك بلخ * نيازرد كس را بگفتار تلخ
چو ايران سپاه اندر آمد بتنگ * بدروازهء بلخ برخاست جنگ
دو جنگ گران كرده شد در سه روز * چهارم سياوش لشكر فروز
پياده فرستاده بر هر درى * ببلخ اندر آمد گران لشكرى
سياوش و رستم با سپاهى گران به طرف مرز ايران و توران در حركت بودند ، تا به بلخ رسيدند . به تورانيان خبر رسيد كه سپاه ايران به سردارى سياوش و همراهى رستم به جنگ آنها آمدهاند .
گرسيوز كه برادر افراسياب بود و فرماندهى سپاه توران را به عهده داشت براى مقابله با لشگر ايران آمد و چون تاب مقاومت و زورآزمائى با سياوش را نداشت گريزان شد و با سپاه خويش بتوران برگشت .
سياوش نامهاى به پدرش نوشت و پيروزى خود را خبر داد و از او