تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
خداحافظى كرد و برگشت :
به مهر اندرون بود شاه جهان * كه بشنيد گفتار كارآگهان كه افراسياب آمد و صد هزار * ز تركان گزيده شمرده سوار دل شاه كاووس زان تنگ شد * كه از بزم جايش سوى جنگ شد يكى انجمن كرد ز ايرانيان * كسى را كه بد نيكخواه كيان بديشان چنين گفت « كافراسياب * ز باد و ز آتش ز خاك و ز آب « همانا كه يزدان نكردش سرشت * مگر خود سپهرش دگرگونه كشت « كه چندان بسوگند پيمان كند * زبانرا به خوبى گروگان كند « مرا رفت بايد كنون كينه‌خواه * كنم روز روشن برو بر سياه « مگر گم كنم نام او در جهان * و گرنه چو تير از كمان ناگهان « سپه سازد و راى ايران كند * بسى زين بر و بوم ويران كند » به دو گفت موبد « چه بايد سپاه * چو خود رفت بايد بآوردگاه ؟ « دوبار اين سر نامورگاه خويش * سپردى به تيزى ببدخواه خويش « كنون پهلوانى نكو برگزين * سزاوار جنگ و سزاوار كين » چنين داد پاسخ بديشان كه « من * نبينم كسى را از اين انجمن « كه دارد پى و تاب افراسياب * مرا رفت بايد چو كشتى بر آب » سياوش از آن دل پرانديشه كرد * روانرا از انديشه چون بيشه كرد بدل گفت « من سازم اين رزمگاه * بچربى بگويم بخواهم ز شاه « مگر كم رهائى دهد دادگر * ز سودابه و گفتگوى پدر » بشد با كمر پيش كاووس شاه * به دو گفت « من دارم اين پايگاه كه « با شاه توران بجويم نبرد * سر سروران اندر آرم بگرد » چنين بود راى جهان‌آفرين * كه او جان سپارد بتوران‌زمين بدين كار همداستان شد پدر * كه بندد بر اين كين سياوش كمر گو پيلتن را بر خويش خواند * بسى داستانهاى نيكو براند به دو گفت « با زور تو پيل نيست * بمانند راى تو خود نيل نيست « ز گيتى هنرمند و خامش توئى * كه پروردگار سياوش توئى « سياوش بيامد كمر بر ميان * سخن گفت با من چو شير ژيان « بخواهد همى جنگ افراسياب * تو با او برو رو از او برمتاب « چو بيدار باشى تو خواب آيدم * چو آرام گيرى شتاب آيدم « جهان ايمن از تير و شمشير تست * سر ماه بر چرخ در زير تست »
رستم در جواب كاووس شاه گفت كه « من بندهء شاهم و هرچه او فرمان دهد اطاعت كنم . سياوش را من تربيت كرده و تيراندازى و سواركارى و جنگ‌آورى ياد او داده‌ام ، او مثل چشم من است و