« و گر تو نيائى بفرمان من * بهپيچى ز راى و ز پيمان من
« كنم بر تو بر پادشاهى تباه * شود تيره روى تو بر چشم شاه »
سياوش به دو گفت « كاين خود مباد * كه از بهر دل من دهم دين بباد
« چنين با پدر بيوفائى كنم * ز مردى و دانش جدائى كنم
« تو بانوى شاهى و خورشيدگاه * سزد كز تو نايد بدينسان گناه »
ولى سودابه گوش به پند سياوش نداد و خود را به آغوش سياوش انداخت . سياوش خود را كنار كشيد و سعى كرد كه سودابه را متوجه گناه خويش گرداند ولى پند سياوش در سودابه مؤثر نشد و او كه در آتش عشق سياوش ميسوخت ترسيد كه سياوش راز عشق سودابه را به پدرش بگويد خود پيشدستى كرد جامهء خود را دريد و فرياد برآورد كه سياوش ميخواهد به او نزديك شود و كاووس شاه از ماجرا آگاه شد :
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ * به دو اندر آويخت سودابه چنگ
به دو گفت « من راز دل پيش تو * بگفتم نهانى بدانديش تو
« مرا خيره خواهى كه رسوا كنى * بپيش خردمند رعنا كنى »
بزد دست و جامه بدريد پاك * به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
يكى غلغل از كاخ ايوان بخاست * تو گفتى شب رستخيزست راست
به گوش سپهبد رسيد آگهى * فرود آمد از تخت شاهنشهى
خروشيد سودابه در پيش اوى * همى ريخت آب و همى كند موى
چنين گفت « كامد سياوش بتخت * برآراست چنگ و برآويخت سخت
« كه از تست جان و تنم پر ز مهر * چه پرهيزى از من تو اى خوبچهر !
« بينداخت افسر ز مشگين سرم * چنين چاك شد جامه اندر برم »
كاووس شاه چون سخنان سودابه را شنيد سياوش را بحضور طلبيد و سياوش حقيقت را گفت و مشاجرات لفظى بين او و سودابه درگرفت ، كاووس شاه دانست كه سودابه دروغ ميگويد و گناهكار است :
چنين گفت با خويشتن شهريار * كه « گفتار هر دو نيايد به كار
« برين كار برنيست جاى شتاب * كه تنگى دل آرد خرد را بتاب
« بهبينم كزين دو گنهكار كيست * ببادا فره بد سزاوار كيست »
بدان باز جستن همى چاره جست * ببوئيد دست سياوش نخست
نديد از سياوش چنين نيز بوى * نشان بسودن نديد اندروى