سقط جنين است حاضر نشد كه از آتش بگذرد و در حقيقت گنهكار بود ترس بر او غلبه كرد و گفت سياوش بايد بدرون آتش رود .
سياوش چون بيگناه بود پذيرفت كه از آتش بگذرد :
جهاندار سودابه را پيش خواند * همى با سياوش به گفتن نشاند
چنين پاسخ آورد سودابه پيش * كه « من راست گويم بگفتار خويش
« فكنده نمودم دو كودك بشاه * از اين بيشتر خود چه باشد گناه ؟
« سياوش را كرد بايد درست * كه اين بد بكرد و تباهى بجست »
به پور جوان گفت شاه زمين * كه « رايت چه بيند كنون اندرين ؟ »
به پاسخ چنين گفت با شهريار * كه « دوزخ مرا زين سخن گشت خوار
« اگر كوه آتش بود بسپرم * از اين ننگ خواريست گر نگذرم »
كاووس شاه به فكر فرورفت و با خود چنين گفت :
پرانديشه شد جان كاووس كى * ز فرزند و سودابهء شوم پى
از اين دو يكى گر شود نابكار * از اين پس كه خواند مرا شهريار ؟
« همان به كزين زشتكردار دل * بشويم كنم چارهء دل گسل »
آنگاه بدستور كاووس شاه آتش زيادى افروخته شد و شعلههايش بسيار بلند بود در افروختن آتش 200 نفر مرد شركت داشتند :
نهادند بر دشت هيزم دو كوه * جهانى نظاره شده همگروه
پس آنگاه فرمود پرمايه شاه * كه بر چوب ريزند نفت سياه
بيامد دو صد مرد آتش فروز * دميدند گفتى شب آمد بروز
زمين گشت روشنتر از آسمان * جهانى خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بريان شدند * بدان چهر خندانش گريان شدند
سياوش تصميم گرفت كه از درون آتش بگذرد . و با قلبى پاك لباس پوشيد و سوار بر اسبش شد و خود را براى گذشتن از آتش آماده كرد و هنگاميكه نزد پدرش شاه كاووس رسيد از اسب پياده شد و احترامات لازم را بجاى آورد و اجازه خواست تا مراسم را انجام دهد . او بسيار خوشحال بود و فكر ميكرد كه با گذشتن از درون كوه آتش كينه انتقامجوئى سودابه را از ميان خواهد برد و از شر عشق او در امان خواهد ماند و به همين سبب نيز داوطلب گذشتن از آتش شده بود .
كاووس شاه و سودابه با ديگران اين مراسم را تماشا ميكردند .
سياوش سوار بر اسب سياهش شده و از درون كوه آتش مىگذرد . از مجلس هيجدهم مينياتورهاى شاهنامهء خطى فردوسى شماره 4336 قرن دهم هجرى متعلق به موزهء ايران باستان