« كه از تخم خويشش يكى زن دهد * نه از نامداران برزن دهد
« كه فرزند آرد ورا در جهان * بديدار او در ميان مهان
« مرا دخترانند مانند تو * ز تخم تو و پاك پيوند تو
« هم از تخم كى آرش و كى پشين * بخواهد بشادى كند آفرين »
به دو گفت « كاين خود بكام من است * بزرگى بفرجام نام منست »
پدر با پسر راز گفتن گرفت * ز بيگانه مردم نهفتن گرفت
به دو گفت « كز كردگار جهان * يكى آرزو دارم اندر نهان
« كه ماند ز تو نام تو يادگار * ز پشت تو آيد يكى شهريار
« چنان كز تو من گشتهام تازهروى * تو دل برگشائى ز ديدار اوى
« كنون از بزرگان زنى برگزين * نگه كن پس پردهء كى پشين
« بخان كى آرش همان نيز هست * ز هر سو بياراى و بسپار دست »
سياوش بپدرش گفت كه هركس را شاه انتخاب كند او بهتر است :
چنين گفت « من شاهرا بندهام * بفرمان و رايش سرافكندهام
« هر آنكس كه او برگزيند رواست * جهاندار بر بندگان پادشاست »
روز ديگر بار دوم و سوم نيز بفرمان پدرش به اندرون شاهى رفت و در مقابل هوسها و خواهشهاى بيشرمانهء سودابه آن زن عرب خائن با كمال متانت و شهامت و امانت ايستادگى كرد و تن به خيانت نداد . ( ش 53 )
چند شب گذشت سودابه دست به حيلهاى زد و به كاووس شاه گفت به پسرش تكليف كند كه يكى از دختران سودابه را براى ازدواج با خود برگزيند ، سياوش پذيرفت و با خود انديشيد كه با اين كار از شر سودابه رها مىشود سودابه مجلسى ترتيب داد و دختران خود را نشانيد و سياوش را به آنجا دعوت كرد و به او گفت كه يكى از اين دختران را انتخاب كن . سياوش سكوت كرد ، سودابه به اصرار خود ادامه داد و گفت حتى خود من هم اگر تو بخواهى در اختيارت هستم . سياوش از گفتار بيشرمانه سودابه و از بوسهاى كه بىخبر از سياوش گرفته بود سخت ناراحت شد و شرم داشت كه دوباره سودابه خائن را نگاه كند ولى سودابه با كمال وقاحت و بىشرمى