تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
« كه از تخم خويشش يكى زن دهد * نه از نامداران برزن دهد « كه فرزند آرد ورا در جهان * بديدار او در ميان مهان « مرا دخترانند مانند تو * ز تخم تو و پاك پيوند تو « هم از تخم كى آرش و كى پشين * بخواهد بشادى كند آفرين » به دو گفت « كاين خود بكام من است * بزرگى بفرجام نام منست » پدر با پسر راز گفتن گرفت * ز بيگانه مردم نهفتن گرفت به دو گفت « كز كردگار جهان * يكى آرزو دارم اندر نهان « كه ماند ز تو نام تو يادگار * ز پشت تو آيد يكى شهريار « چنان كز تو من گشته‌ام تازه‌روى * تو دل برگشائى ز ديدار اوى « كنون از بزرگان زنى برگزين * نگه كن پس پردهء كى پشين « بخان كى آرش همان نيز هست * ز هر سو بياراى و بسپار دست »
سياوش بپدرش گفت كه هركس را شاه انتخاب كند او بهتر است :
چنين گفت « من شاهرا بنده‌ام * بفرمان و رايش سرافكنده‌ام « هر آنكس كه او برگزيند رواست * جهاندار بر بندگان پادشاست »
روز ديگر بار دوم و سوم نيز بفرمان پدرش به اندرون شاهى رفت و در مقابل هوسها و خواهشهاى بيشرمانهء سودابه آن زن عرب خائن با كمال متانت و شهامت و امانت ايستادگى كرد و تن به خيانت نداد . ( ش 53 ) چند شب گذشت سودابه دست به حيله‌اى زد و به كاووس شاه گفت به پسرش تكليف كند كه يكى از دختران سودابه را براى ازدواج با خود برگزيند ، سياوش پذيرفت و با خود انديشيد كه با اين كار از شر سودابه رها مىشود سودابه مجلسى ترتيب داد و دختران خود را نشانيد و سياوش را به آنجا دعوت كرد و به او گفت كه يكى از اين دختران را انتخاب كن . سياوش سكوت كرد ، سودابه به اصرار خود ادامه داد و گفت حتى خود من هم اگر تو بخواهى در اختيارت هستم . سياوش از گفتار بيشرمانه سودابه و از بوسه‌اى كه بىخبر از سياوش گرفته بود سخت ناراحت شد و شرم داشت كه دوباره سودابه خائن را نگاه كند ولى سودابه با كمال وقاحت و بىشرمى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 432 | غلامرضا معصومى