مرتبا به گوش او ميخواند و ميگفت تو بايد مال من باشى و من بايد تو را تصاحب شوم . با وجود اينكه سياوش دختر سودابه را به ظاهر بر خلاف خواستهء واقعى خويش نامزد كرده بود تا شايد بدينوسيله از شر وسوسه - هاى شيطانى سودابه در امان باشد و سودابه به نفع دخترش كنار برود ، ولى غافل از اينكه آتش عشق سودابه خاموش شدنى نبود . از سودابه اصرار و از سياوش انكار و پند دادن به او ادامه داشت بالاخره پند سياوش در سودابه مؤثر نيافتاد و اصرار سودابه هم در سياوش اثرى نبخشيد :
بر اين داستان نيز شب درگذشت * سپهر از بر خاك تيره بگشت
نشست از بر تخت سودابه شاد * ز ياقوت سرخ افسرى برنهاد
همه دخترانرا بر خويش خواند * بياراست بر تخت زرين نشاند
به پيشش بتان نوآئين بپاى * تو گفتى بهشت است كاخ و سراى
چنين گفت با هيربد ماهروى * « كز ايدر برو بر سياوش بگوى
« كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش * نمائى مرا سر و بالاى خويش »
خرامان بيامد سياوش برش * بديد آن نشست و سر و افسرش
سياوش ابر تخت زرين نشست * ز پيشش بكش كرد سودابه دست
بتان را به شاه نو آئين نمود * كه بودند چون گوهر نابسود
به دو گفت « بنگر برين تخت و گاه * پرستنده چندين به زرين كلاه
« كسى كتخوش آيد ازيشان بگوى * نگه كن بديدار و بالا و موى »
سياوش چو چشم اندكى برگماشت * از ايشان يكى چشم از او برنداشت
همى اين بدان آن بدين بنگريد * بدان فتنه شد هركه رويش بديد
برفتند هريك سوى تخت خويش * يكايك شمارنده بر بخت خويش
چو ايشان برفتند سودابه گفت * كه « چندين چه دارى سخن در نهفت ؟
« از اين خوبرويان به چشم خرد * نگه كن كه با تو كه اندر خورد »
بپاسخ سياوش نگشاد لب * پريچهره برداشت از رخ قصب
به دو گفت « خورشيد با ماه نو * گر ايدون كه بينند بر گاه نو
« نباشد شگفت ار شود ماه خوار * تو خورشيد دارى خود اندر كنار
« كسى كو چو من ديد بر تخت عاج * ز ياقوت و فيروزه بر سرش تاج
« نباشد شگفت ار بمه ننگرد * كسى را به خوبى بكس نشمرد
« گر ايدونكه با من تو پيمان كنى * نپيچى و انديشه آسان كنى
« يكى دخترى نارسيده بجاى * كنم چون پرستار پيشت بپاى
« من اينك بپيش تو استادهام * تن و جان شيرين ترا دادهام