برو بازوى و سرو بالاى او * سراسر ببوئيد هر جاى او
ز سودابه بوى مى و مشگناب * همى يافت كاووس بوى گلاب
غمى گشت و سودابه را خوار كرد * دل خويشتن را پرآزار كرد
بدل گفت « كاين را بشمشير تيز * ببايد كنون كردنش ريزريز »
سياوش از آن كار بد بيگناه * خردمندى او بدانست شاه
سودابه كه در مقابل سياوش و عشقش شكست خورده بود و در نزد كاووس شاه هم مقصر شناخته شده بود بفكر انتقام گرفتن از سياوش افتاد و حيلهاى زد كه شايد بتواند سياوش را از پا درآورد در اندرونش خدمتكار جادوگرى زندگى ميكرد كه آبستن بود . او را طلبيد و با دادن پول زياد و وعده و وعيد داروئى به او خورانيد تا بچههاى دوقلوى خود را سقط كرد . و چون خود نيز آبستن بود اينطور وانمود كرد كه اين بچهها را خود از شكم آورده است . سودابه آن دو بچه را در طشت زرين نهاد و خود بجاى زائو در بستر آرميد و شيون كرد . خبر زادن سودابه به گوش كاووس رسيد و كاووس سراسيمه وارد اندرون شد و بچهها را ديد :
زنى بود با او بپرده درون * پر از چاره و بند و رنگ و فسون
گران بود و اندر شكم بچه داشت * همى از گرانى به سختى گذاشت
به دو راز بگشاد و زو چاره جست * كز آغاز پيمانت خواهم درست
چو پيمان ستد زرش بسيار داد * « سخن » گفت « ازيدر مكن هيچ ياد
« يكى داروئى ساز كين بفكنى * تهى مانى و راز من نشكنى
« بكاووس گويم كه اين از من است * چنين كشته بر دست اهريمن است »
به دو گفت زن « من ترا بندهام * بفرمان و رايت سرافكندهام »
چو شب تيره شد داروئى خورد زن * بيفتاد از او بچهء اهرمن
دو بچه چنان چون بود ديو زاد * چه باشد خود از ديو و جادونژاد ؟
نهان كرد زنرا و او خود بخفت * فغانش برآمد بكاخ از نهفت
چو بشنيد كاووس از ايوان خروش * بلرزيد و بگشاد از خواب گوش
غمى گشت و نگشاد خود هيچدم * بشبگير برخاست و آمد دژم
بر آنگونه سودابه را خفته ديد * سراسر شبستان برآشفته ديد
دو كودك بر آنگونه بر طشت زر * نهاده بخوارى و خسته جگر
بباريد سودابه از ديده آب * هميگفت « روشن ببين آفتاب
« همى گفتمت كو چه كرد از بدى * بگفتار او خيره ايمن شدى »