« ز من هرچه خواهى همه كام تو * برآرم نهپيچم سر از دام تو »
سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد * همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم * بياراست مژگان بخوناب گرم
چنين گفت با دل كه « از كار ديو * مرا دور داراد كيهان خديو
« نه من با پدر بيوفائى كنم * نه با اهرمن آشنائى كنم
« اگر سرد گويم بر اين شوخچشم * بجوشد دلش گرم گردد ز خشم
« يكى جادوئى سازد اندر نهان * بر او بگرود شهريار جهان
« همان به كه با او بآواز نرم * سخن گويم و دارمش چرب و گرم »
سياوش از آن پس بسودابه گفت * كه « اندر جهان مر ترا كيست جفت ؟
« نمانى مگر نيمهء ماه را * نشائى كسى را بجز شاهرا
« كنون دخترت بس كه باشد مرا * نبايد جز او كس كه باشد مرا
« بخواهم من او را و پيمان كنم * زبانرا بنزدت گروگان كنم
« كه تا او نگردد به بالاى من * نتابد بديگر كسى راى من
« سر بانوانى و هم مهترى * من ايدون گمانم كه تو مادرى »
اين را گفت و از پيش سودابه رفت ولى سودابه بفكر رام كردن سياوش بود كه شايد بتواند او را تصاحب شود .
سودابه دوباره بر روى تخت خود نشست و سياوش را پيش خود خواند و گفت كه دخترم را به تو مىدهم ولى بايد مرا هم دوست داشته باشى چون من هفت سال است كه در آتش عشق تو ميسوزم و در پنهانى بايد مرا هم شاد و خوشحال گردانى و از من هم بايد كام دل بگيرى تا جوانى را به من بازگردانى و اگر از فرمان من سرپيچى كنى روزگارت را سياه خواهم كرد و نزد شاه بدگوئى تو را خواهم نمود :
نشست از بر تخت با گوشوار * بسر برنهاد افسر زرنگار
سياوش را در بر خويش خواند * ز هرگونه با او سخنها براند
به دو گفت « گنجى بياراست شاه * كز انسان نديده است كس تاج و گاه
« به تو داد خواهد همى دخترم * نگه كن به روى و سر و افسرم
« بهانه چه دارى كه از مهر من * بهپيچى ز بالا و از چهر من ؟
« كه تا من ترا ديدهام مردهام * خروشان و جوشان و آزردهام
« همى روز روشن نبينم ز درد * برآنم كه خورشيد شد لاجورد
« كنون هفت سال است تا مهر من * همى خون چكاند ابر چهر من
« يكى شاد كن در نهانى مرا * ببخشاى روز جوانى مرا
« فزون زانكه دادت جهاندار شاه * بيارايمت تاج و تخت و كلاه