تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
« ز من هرچه خواهى همه كام تو * برآرم نه‌پيچم سر از دام تو » سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد * همانا كه از شرم ناورد ياد رخان سياوش چو خون شد ز شرم * بياراست مژگان بخوناب گرم چنين گفت با دل كه « از كار ديو * مرا دور داراد كيهان خديو « نه من با پدر بيوفائى كنم * نه با اهرمن آشنائى كنم « اگر سرد گويم بر اين شوخ‌چشم * بجوشد دلش گرم گردد ز خشم « يكى جادوئى سازد اندر نهان * بر او بگرود شهريار جهان « همان به كه با او بآواز نرم * سخن گويم و دارمش چرب و گرم » سياوش از آن پس بسودابه گفت * كه « اندر جهان مر ترا كيست جفت ؟ « نمانى مگر نيمهء ماه را * نشائى كسى را بجز شاهرا « كنون دخترت بس كه باشد مرا * نبايد جز او كس كه باشد مرا « بخواهم من او را و پيمان كنم * زبانرا بنزدت گروگان كنم « كه تا او نگردد به بالاى من * نتابد بديگر كسى راى من « سر بانوانى و هم مهترى * من ايدون گمانم كه تو مادرى »
اين را گفت و از پيش سودابه رفت ولى سودابه بفكر رام كردن سياوش بود كه شايد بتواند او را تصاحب شود . سودابه دوباره بر روى تخت خود نشست و سياوش را پيش خود خواند و گفت كه دخترم را به تو مىدهم ولى بايد مرا هم دوست داشته باشى چون من هفت سال است كه در آتش عشق تو ميسوزم و در پنهانى بايد مرا هم شاد و خوشحال گردانى و از من هم بايد كام دل بگيرى تا جوانى را به من بازگردانى و اگر از فرمان من سرپيچى كنى روزگارت را سياه خواهم كرد و نزد شاه بدگوئى تو را خواهم نمود :
نشست از بر تخت با گوشوار * بسر برنهاد افسر زرنگار سياوش را در بر خويش خواند * ز هرگونه با او سخنها براند به دو گفت « گنجى بياراست شاه * كز انسان نديده است كس تاج و گاه « به تو داد خواهد همى دخترم * نگه كن به روى و سر و افسرم « بهانه چه دارى كه از مهر من * به‌پيچى ز بالا و از چهر من ؟ « كه تا من ترا ديده‌ام مرده‌ام * خروشان و جوشان و آزرده‌ام « همى روز روشن نبينم ز درد * برآنم كه خورشيد شد لاجورد « كنون هفت سال است تا مهر من * همى خون چكاند ابر چهر من « يكى شاد كن در نهانى مرا * ببخشاى روز جوانى مرا « فزون زانكه دادت جهاندار شاه * بيارايمت تاج و تخت و كلاه