دل شاه كاووس شد بدگمان * برفت و در انديشه شد يكزمان
شاه ترديد داشت كه اين بچههاى دوقلو از شكم سودابه آمده باشند و پسران خودش باشند ناچار به ستارهشناسان متوسل شد و همه گفتند كه اين دو كودك از پشت شاه كاووس نيستند بلكه متعلق بكس ديگرند . با وجودى كه زن جادوگر خدمتكار را پيدا كردند و گفتند كه كودكان به او تعلق دارند ولى آن زن زير بار نرفت :
همى گفت كاين را چه درمان كنم * نشايد كه اين بر دل آسان كنم
از آن پس نگه كرد كاووس شاه * كسى را كه كردى به اختر نگاه
بجست و ز هرسو بر خويش خواند * بپرسيد و بر تخت زرين نشاند
ز سودابه و رزم هاماوران * سخن رفت هرگونه با مهتران
بدان تا شوند آگه از كار اوى * بدانش بدانند كردار اوى
همه زيچ و صلاب برداشتند * بدان نيز يكهفته بگذاشتند
سرانجام گفتند « كاين كى بود * به جامى كه زهرآكنى مى بود
« دو كودك ز پشت كسى ديگرند * نه از پشت شاهند و زين مادرند »
نشان بدانديش ناپاك زن * بگفتند با شاه و با انجمن
همه روز با نان درگاه شاه * بفرمود تا برگرفتند راه
همه شهر و برزن بپاى آورند * زن بدكنش را بجاى آورند
كشيدند بدبخت زنرا به راه * بخوارى ببردند نزديك شاه
به خوبى بپرسيد و كردش اميد * بسى روزها نيز دادش نويد
چنين گفت جادو كه « من بيگناه * چگويم بدين نامور پيشگاه
« ندارم از اين كار هيچ آگهى * سخن هرچه گويم بود ز ابلهلى »
كاووس شاه مؤبدان را خواست و از همه مشورت كرد كه چاره اين كار چيست . مؤبدان گفتند كه بايد يكى از آن دو ( سودابه يا سياوش ) از آتش بگذرد تا بيگناهى آنها ثابت شود :
چنين گفت موبد بشاه جهان * كه « درد سپهبد نماند نهان
« چو خواهى كه پيدا كنى گفتگوى * ببايد زدن سنگ را بر سبوى
« ز هر دو سخن چون برينگونه گشت * بر آتش ببايد يكى را گذشت
« چنين است سوگند چرخ بلند * كه بر بيگناهان نيايد گزند »
شاه سودابه و سياوش را پيش خود طلبيد و به آنها پيشنهاد كرد كه بايد يكى از شما از درون آتش بگذريد تا گنهكار رسوا شود و مجازات گردد . سودابه به بهانهء اينكه او دو كودك آورده و بهترين گواهش