تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
دل شاه كاووس شد بدگمان * برفت و در انديشه شد يكزمان
شاه ترديد داشت كه اين بچه‌هاى دوقلو از شكم سودابه آمده باشند و پسران خودش باشند ناچار به ستاره‌شناسان متوسل شد و همه گفتند كه اين دو كودك از پشت شاه كاووس نيستند بلكه متعلق بكس ديگرند . با وجودى كه زن جادوگر خدمتكار را پيدا كردند و گفتند كه كودكان به او تعلق دارند ولى آن زن زير بار نرفت :
همى گفت كاين را چه درمان كنم * نشايد كه اين بر دل آسان كنم از آن پس نگه كرد كاووس شاه * كسى را كه كردى به اختر نگاه بجست و ز هرسو بر خويش خواند * بپرسيد و بر تخت زرين نشاند ز سودابه و رزم هاماوران * سخن رفت هرگونه با مهتران بدان تا شوند آگه از كار اوى * بدانش بدانند كردار اوى همه زيچ و صلاب برداشتند * بدان نيز يكهفته بگذاشتند سرانجام گفتند « كاين كى بود * به جامى كه زهرآكنى مى بود « دو كودك ز پشت كسى ديگرند * نه از پشت شاهند و زين مادرند » نشان بدانديش ناپاك زن * بگفتند با شاه و با انجمن همه روز با نان درگاه شاه * بفرمود تا برگرفتند راه همه شهر و برزن بپاى آورند * زن بدكنش را بجاى آورند كشيدند بدبخت زنرا به راه * بخوارى ببردند نزديك شاه به خوبى بپرسيد و كردش اميد * بسى روزها نيز دادش نويد چنين گفت جادو كه « من بيگناه * چگويم بدين نامور پيشگاه « ندارم از اين كار هيچ آگهى * سخن هرچه گويم بود ز ابلهلى »
كاووس شاه مؤبدان را خواست و از همه مشورت كرد كه چاره اين كار چيست . مؤبدان گفتند كه بايد يكى از آن دو ( سودابه يا سياوش ) از آتش بگذرد تا بيگناهى آنها ثابت شود :
چنين گفت موبد بشاه جهان * كه « درد سپهبد نماند نهان « چو خواهى كه پيدا كنى گفتگوى * ببايد زدن سنگ را بر سبوى « ز هر دو سخن چون برينگونه گشت * بر آتش ببايد يكى را گذشت « چنين است سوگند چرخ بلند * كه بر بيگناهان نيايد گزند »
شاه سودابه و سياوش را پيش خود طلبيد و به آنها پيشنهاد كرد كه بايد يكى از شما از درون آتش بگذريد تا گنه‌كار رسوا شود و مجازات گردد . سودابه به بهانهء اينكه او دو كودك آورده و بهترين گواهش